به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

به وبلاگ پرنویسا خوش آمدید
هر نوشته‌ای برای خواندن متولد می‌شود

«نوشتن» کسب و کارِ من است!
در این وبلاگ،
نمونه‌هایی از ثبت اندیشه‌ و احساسم را
بیشتر به صورت «درباره‌نویسی» و «شعر» بیان می‌کنم.

سپاسگزارم که آنها را با ذکر نام این وبلاگ با خوانندگان دیگر به اشتراک می‌گذارید

پیام های کوتاه

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۳۲ ق.ظ

درباره‌ی نمایش «بیگانه» به روایت مسعود دلخواه

نویسنده: آلبر کامو؛ دراماتورژ و کارگردان: مسعود دلخواه؛ بازیگران: رحیم نوروزی، حسین سحرخیز، سیاوش چراغی‌پور، علی زرینی، حمیدرضا هدایتی، افسون دلخواه؛ خرداد و تیر 1395، تئاتر شهر، سالن چارسو


اینکه یک شخصیت درون‌گرا و فردگرا در رمان نویسنده‌ای چون آلبر کامو چگونه در صحنه‌ی نمایش ظاهر می‌شود، به تنهایی انگیزه‌‌‌ای خوب و کافی به نظر می‌رسد برای اینکه به سالن چارسوی تئاتر شهر بروی و به تماشای بیگانه به روایت دکتر مسعود دلخواه بنشینی. دلخواه برای تبدیل رمان بیگانه به نمایشنامه، به جای دو بخش و 11 فصل، آن را به قطعه‌های بیشتری تقطیع می‌کند. او گذشته را به حال و آینده، و صحنه‌های انتهایی دادگاه را به صحنه‌های ابتدایی ماجرا پیوند می‌زند.

نمایش با صدای شلیک یک و سپس چهار گلوله آغاز می‌‌شود. گلوله‌هایی که تعداد و درنگ موجود در بین فواصل شلیک آنها در داستان سبب کنجکاوی بازپرس هم می‌شود. سپس دادگاه را داریم و سربازی که «مورسو» را وارد دادگاه می‌کند، صحنه را برای او و ما توصیف می‌کند: عده‌ای عکاس و خبرنگار و شاهد که در صحنه‌ی دادگاه حاضرند. سپس به ما تماشاچیان که روبروی مورسو نشسته‌ایم، اشاره می‌کند و می‌گوید: «و هیئت منصفه»! به این ترتیب از همان آغاز نمایش، بیگانه‌ی دلخواه بسیار بیشتر از بیگانه‌‌ی خودِ کامو، ما را به مشاهده و داوری فرا‌خواند. بااین‌حال خود بارها و بارها داوری ما را پیش‌داوری می‌کند و آن را غیرمنصفانه و ظالمانه می‌داند. وقتی که وکیل مدافع مورسو که خود نیز در عین ناباوری با مورسو و اخلاقیات خاصّ درورن‌گرایانه و صداقت افراطیِ او  روبرو می‌شود، بارها و بارها از قاضی و دادستان می‌پرسد که آیا او برای اینکه مادرش مرده محاکمه می‌شود یا برای اینکه کسی را کشته ؟! به عبارت دیگر داوری ما و دادگاه بارها به چالش و تجدید نظر فراخوانده می‌شود.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۷:۳۲
پروین شیربیشه
پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۲۴ ق.ظ

اشارت

انگشتانم هر کدام به سمتی اشاره می‌کنند،

ولی من راهِ جانم را در پیش می‌گیرم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۲۴
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۵ ق.ظ

دنیای سوفی

برای اینکه بزرگ شود، چقدر عجله داشت!

اما اکنون که بزرگ شده، هیچ کاری نمی‌کند.

او هم مثلِ دیگران پایینِ موهای خرگوشِ پیر جا خوش کرده!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۵
پروین شیربیشه
شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ق.ظ

تردید

ساعتِ اول نبود

دقیقه‌ی اول نبود

ثانیه‌ی اول بود

که ترسیدم و تصمیم گرفتم به تو فکر نکنم

ولی اکنون،

ثانیه‌ای نه

دقیقه‌ای نه

بلکه ساعت‌هاست

که با خود می‌اندیشم

کاش هیچگاه به تو فکر نمی‌کردم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۱
پروین شیربیشه
جمعه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۴۳ ق.ظ

تصعید

او روی صندلی آرام نشسته

به دوردست‌ها می‌نگرد

بلند می‌شود

می‌دود

نه! پرواز می‌کند

حالا فهمیده که باید روح شود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۳
پروین شیربیشه
پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

یگانه‌ترین یار

به یادِ فروغ فرخزاد «ای یگانه‌ترین یار»

ای یار، ای یگانه‌ترین یار!
از آمدن نگو
از رفتن بگو
رفتن و بازنگشتن، فنا و دیگر هیچ
بادآسا سبزه‌های بیابان را به رقص درآوردن
و چون نغمه‌ی کودکان امیدوار در کوچه‌ها پیچیدن

دست بردار از این تاریکیِ تکرار
و دستان را به آینه‌ی فردا مسپار

ای یار، ای یگانه‌ترین یار!
از رفتن‌ها بگو
نه از آمدن‌ها
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۳
پروین شیربیشه
چهارشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۰ ق.ظ

مشقِ سیاه

(به تمام کودکان دبستانی که معلوم نیست چه بر سرشان آمد)


بچه‌ها فردا املاء داریم

بچه‌ها شما آنقدر باید بنویسید تا یاد بگیرید

تا در آینده بتوانید به جامعه خدمت کنید

راستی یادتان باشد گوشه‌ی دفترتان تا نخورد!

نقطه سرِ خط.


بچه‌ها امروز علوم داریم

چون درِ آزمایشگاه بسته است، در کلاس آزمایش می‌کنیم

راستی تو بگو! یک مَن پنبه سنگین‌تر است یا یک مَن آهن؟

اَه چقدر خنگی! هر دو مساوی‌اند.

نقطه سرِ خط.


بچه‌ها امروز معلم ندارید

از کلاس بیرون نمی‌آیید

دست به سینه، سرها روی میز!

نقطه سرِ خط.


حالا زنگ خورده است.

بچه‌ها روی دیوارِ دبستان هرچه می‌خواهند می‌نویسند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۰
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ق.ظ

بیداری

در این تنِ تنها به جستجوی چه هستی؟

کمی فکر کن!

جسمت یخ زده،

جانت را بیدار کن که از آتشش، کالبدت هم شعله‌ور شود!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۵
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۱ ق.ظ

رهایی

ای کاش رهایی از جنسِ باران بود

تا وقتی می‌بارید، زمین‌های تکراریِ دیروز را تر می‌کرد


ای کاش رهایی از جنسِ باد بود

تا وقتی می‌وزید، ابرهای انبوه‌ِ بیکاره را تکان می‌داد


ای کاش رهایی از جنسِ برف بود

تا وقتی می‌نشست، تمامِ سیاهی‌ها را سفیدپوش می‌کرد


ای کاش رهایی از جنسِ رودخانه بود

تا وقتی جاری می‌شد، در مسیرش همه‌چیز را پاک می‌کرد


...


و ای کاش رهایی، خودِ رهایی بود

تا وقتی می‌رهید، از همه‌چیز رها می‌شد


12و81/2/10

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۱
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۳۴ ق.ظ

حدیث نفس

تا دنیا، دنیا بوده
         شب پیِ روز اومده
                          گنجشک می‌خورده‌ دونه
                                                             خُدا خودش می‌دونه
تا دنیا، دنیا بوده
         عاشق کارش همینه که صبح تا شب بشینه
                          مرغ دلش حیرونه
                                                             خُدا خودش می‌دونه
تا دنیا، دنیا بوده
         گلبرگِ گُل رقصونه
                        بلبل بیچاره هم قفس براش زندونه
                                                            خُدا خودش می‌دونه
تا دنیا، دنیا بوده
        چشمه اشکش روونه
                       لیلی چشش سیاهه عاشقِ اون مجنونه
                                                            خُدا خودش می‌دونه
تا دنیا، دنیا بوده                  
        آدم دیوونه بوده
                       قصه‌ی ما ناتمومه دنیا همش افسونه          
                                                            خُدا خودش می‌دونه
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۴
پروین شیربیشه