به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

به وبلاگ پرنویسا خوش آمدید
هر نوشته‌ای برای خواندن متولد می‌شود

«نوشتن» کسب و کارِ من است!
در این وبلاگ،
نمونه‌هایی از ثبت اندیشه‌ و احساسم را
بیشتر به صورت «درباره‌نویسی» و «شعر» بیان می‌کنم.

سپاسگزارم که آنها را با ذکر نام این وبلاگ با خوانندگان دیگر به اشتراک می‌گذارید

پیام های کوتاه

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ

بدعت

مرگ، زندگی در گور نیست!

مرگ، مرگ در زندگی است.

اگر خود را دست‌کم ذره‌ای بدانی در تکاپو،

امروز رنگی برایت دارد متفاوت از دیروز.


زندگی، تنها این سکونِ طولانی بشر در باغچه‌ی حیات نیست!

زندگی، زندگی است.

اگر خود را دست‌کم حشره‌ای پنداری در پرواز،

این گل بویی برایت دارد متفاوت از آن گل.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۳
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۹ ق.ظ

همیشگی

صبح که برخاستم،

آری، طعم گس تولد تصادفی را چشیدم


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۹
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۸ ق.ظ

کودکی

میلادم با چشمکِ ستاره‌ای آغاز شد

و به یاد دارم که من چه‌سان، مسافرِ گمشده‌ی بازی‌های کودکانه‌ام بودم

آن دویدن‌ها و افتادن‌ها، و پاهای همیشه کبود از زمین‌خوردن‌ها

آن دوستانِ نه‌چندان خیالیِ تنهایی

و ملودی‌های ساختگی

و داستان‌های باور نکردنی


ارتش منظم دکمه‌ها و چوب کبریت‌ها و گیره‌ها

مورچه‌های سوار بر برگ‌قایق‌ها

جوجه‌ها و جوجه‌اردک‌هایی که لباس عروسک می‌پوشاندم 

آزارِ نیش زنبور


آن برزخِ میانِ خطا و تنبیه

آن لذت‌ نامتناهی راه رفتن روی خط آهن

و ترس‌ها

و سؤال‌ها، سؤال‌های بدون جواب


آن زمزمه‌های کوچک، آن شوق‌های بزرگ


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۸
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۷ ق.ظ

چهارده تیرِ پنجاه و نه

وقتی به دنیا آمدم، تابستان چهارده بار تیرباران شد

و کسی از منِ بی‌حواس نپرسید برای چه آمده‌ام ...

اکنون نیز کسی نمی‌پرسد

اما من می‌دانم که نمی‌دانم برای چه آمده‌ام ....

فقط پرنده‌ای بال گشود

و من خیره به او، مسیرِ نقره‌ای حرکتش را در آسمان دنبال کردم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۷
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۹ ق.ظ

سپاس‌نامه‌ای به خُدا

خُدا جان سلام

سپاس که خواستی من هم باشم! برای همین به من هم نقش کوچکی دادی.

و اینک چون نقش کوچکی، در داستان بزرگ هستی تو حضور دارم.

و دلگرم‌م به بودنِ تو که معنادارترین معنا و دلیل بودنِ من است!

....................................................................................................................

آیا من و نقش‌م دو چیز هستیم؟ نه، فکر نمی‌کنم این‌طور باشد! فقط وقتی می‌آییم درباره‌اش سخن بگوییم، دو چیز، یا دو پاره می‌شود. به قول مولوی: «ما نبودیم و تقاضامان نبود». پس بهتر است سپاس‌نامه‌ام را این‌طور اصلاح کنم: 

سپاس  که اراده فرمودی، و نقشی زدی مرا !

سپاس که نقشی زدی ! 

و اینک چونان نقشی یا سایه‌ای آفریده‌ی تو خوش‌م !

.....................................................................................................................

هر انسانی در طول زندگیش بارها و بارها به تولّد و وجود خود می‌اندیشد و شاید درباره‌ی آن بنویسد. من هم بارها اندیشیدم و نوشتم و سرودم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۹
پروین شیربیشه