به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

به وبلاگ پرنویسا خوش آمدید
هر نوشته‌ای برای خواندن متولد می‌شود

«نوشتن» کسب و کارِ من است!
در این وبلاگ،
نمونه‌هایی از ثبت اندیشه‌ و احساسم را
بیشتر به صورت «درباره‌نویسی» و «شعر» بیان می‌کنم.

سپاسگزارم که آنها را با ذکر نام این وبلاگ با خوانندگان دیگر به اشتراک می‌گذارید

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۲ ب.ظ

گزارش سمینار انسان بیشتر از یک نفر

سمینار انسان بیشتر از یک نفر 15 اردیبشهت ماه امسال در تهران و در تالار 300 نفره وزارت کشور برگزار شد. 

این سمینار در چند بخش طراحی شده بود.

دو سخنران اصلی این سمینار محمد پیام بهرام پور، مدرس فن بیان و سخنرانی و دکتر علی صاحبی، روانشناس و استاد دانشگاه بودند. این برنامه به همت «مؤسسه بیشتر از یک» برگزار شد و چندین تن از فارغ التحصیلان دوره بلند مدت مدرسه استادی (2) نیز از تجربیات مفید خود در زمینه آموزش و کار سخن گفتند.

انسان بیشتر از یک نفر کسی است که در زندگی خود از نظر فکر، بیان، رابطه، و مالی تحول مثبت ایجاد می کند و می تواند به این وسیله اثر بخشی بیشتری را در زندگی سایرین نیز داشته باشد. تا زمانی که این جهان را ترک می کند، تأثیری بیش از یک نفر از خود به جا گذارد.

در آغاز استاد بهرام پور در خصوص «انسان بیشتر از یک نفر» و معنای این عبارت قدری توضیح دادند و سپس صحنه را به دکتر صاحبی سپردند. ایشان که مربی ارشد مؤسسه ویلیام گلسر در زمینه واقعیت درمانی هستند، در خصوص دو الگوی هویتی «توفیق» و «دستاورد» در زندگی بشر صحبت کردند و اشاره داشتند که تنها با دستاورد نمی توان موفق بود و احساس شادی و رضایت را تجربه کرد. 

در این برنامه همچنین از دو دوره بلند مدت «انسان بیشتر از یک نفر» و «مدرسه استادی (3)» برای برگزاری در سال جاری رونمایی شد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۲
پروین شیربیشه
شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ق.ظ

تصعید

💙

تصعید

او روی صندلی آرام نشسته

و به دوردست‌ها می‌نگرد

ناگهان بلند می‌شود

می‌دود

نه! پرواز می‌کند

حالا فهمیده که باید روح شود


#شعرهایم👇

برای خواندن و به اشتراک گذاشتن شعرهایم به کانال پرنویسا در تلگرام مراجعه کنید:

 parnevisa@

💙

تصعید:

گذر از حالت جامد به گاز، بدون تبدیل شدن به مایع در میانه‌ی راه

یادم است وقتی در درس علوم به این اتفاق رسیدیم، خیلی حیرت کردم!

و پس از آن همیشه "تصعید" برایم جزء شگفت انگیزترین رویدادها بود. چه اتفاقی درون شیء یا ماده، بین مولکول‌ها یا اتم‌هایش می‌افتد که یک سره از حالت جامد به گاز تبدیل می‌شود؟

💙

و تصعید بالاخره نام یکی از اشعارم شد. البته این شعر مربوط به ۱۶ سال پیش است. و امروز دوباره احضار شد. وقتی قدم می‌زدم و فکر می‌کردم. 

راستی برای خوب فکر کردن، لازم نیست حتماً نشست. راه رفتن هم خیلی کمک می‌کند و البته پرواز کردن 😊


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۱
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۰۸ ب.ظ

سمینار «نوشتن و زندگی روزمره»

سمینار « نوشتن و زندگی روزمره »

        جمعه ۹۵/۱۲/۱۳ - ۱۰:۳۰ تا ۱۲:۳۰ 

 تهران(مرکز شهر)

 

شرکت برای علاقه‌مندان پس از ثبت‌نام، آزاد و رایگان است.

 

کافی‌است نام و نام‌خانوادگی خود را به شماره ۰۹۱۲۵۴۷۷۶۲۲ پیامک کنید.

پس از ثبت‌نام قطعی، نشانی برای شما ارسال می‌شود.

 

🔴 با توجه به اینکه در اواخر سال به سر‌می‌بریم، در صورت تکمیل ظرفیت، نام شما ثبت شده و برای شرکت در سمینار سال آینده اطلاع‌ رسانی خواهد شد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۸
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۵ ب.ظ

سمینار «نوشتن و زندگی روزمره»

 

✅ سمینار « نوشتن و زندگی روزمره »

        جمعه ۹۵/۱۲/۱۳ - ۱۰:۳۰ تا ۱۲:۳۰ 

 تهران(مرکز شهر)


شرکت برای علاقه‌مندان پس از ثبت‌نام، آزاد و رایگان است.


کافی‌است نام و نام‌خانوادگی خود را به شماره ۰۹۱۲۵۴۷۷۶۲۲ پیامک کنید.

پس از ثبت‌نام قطعی، نشانی برای شما ارسال می‌شود.


🔴 با توجه به اینکه در اواخر سال به سر‌می‌بریم، در صورت تکمیل ظرفیت، نام شما ثبت شده و برای شرکت در سمینار سال آینده اطلاع‌ رسانی خواهد شد.

parnevisa@

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۵
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ق.ظ

درک بدون مرز بودن انسان و مسائلش

هنر "بدون مرز" است. چون انسان و مسائل انسانی، مشترک و بدون مرز هستند.

هنرمندان، نویسندگان و البته مردم عادی این موضوع ساده را خوب درک می‌کنند!

😊😊😊

اسکار 2017


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۸
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۴ ق.ظ

سمینار «نوشتن و زندگی روزمره»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۴
پروین شیربیشه
شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ب.ظ

من همه‌ام!

من تو بوده‌ام!‌

وقتی دستان‌ت را می‌گیرم 

و به همه‌ی کارهایی که سالها با آنها کردی، فکر می‌کنم.

وقتی به قدم‌های خسته‌ات نگاه می‌کنم 

و به همه‌ی مسیری که تا اینجا پیموده‌ای، فکر می‌کنم.

مادرم!

پدرم!

***

من یک درخت‌ام!

عمری زیر آسمان، در کنار عبور فصل‌ها و جانوران ایستاده

آشیانه‌‌ی پرندگان بر بلندایم

شکوفایی بهاران بر سر تا پایم

عریانی زمستان بر شاخسارم

و شکوهِ سایه‌داری  و سکوت و تماشا در وجودِ سبزم

***

من احساسِ شهری هستم در سحرگاهی زود

گاهواره‌ی هزاران خفته‌ای

که هنوز غوغا و شتاب کار روزانه‌شان را آغاز نکرده‌اند!

وقتی از پنجره‌ی اتاقم به بیرون نگاه می‌کنم  

غرق سکوت و سکون!

***

من مورچه‌ا‌ی هستم

که در یک تابستانِ عاشقانه

بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشم

از بالای درختی

در میان گفت و گویی

روی کتابی فرو افتادم

این سو و آن سو رفتم

دختر مرا دید و نشانم داد

و گفت من مثلِ این مورچه‌ام!

نمی‌دانم چه می‌کنم.

صورتش گُل انداخته بود

زیباتر شده بود!

وقتی او را دیدم، گفتم: من این دختر هستم!

***

من همه‌ی آن دختران هستم

همه‌ی دخترانی که بودند، هستند و خواهند بود

همه‌‌ی آنها که دیدم و می‌شناسم

همه‌ی آنها که ندیدم و هرگز نخواهم دید


من همه‌‌ی آنها هستم

در فصل عاشقی 

یا در فصولِ دیگر!

با گیسوانی بلند 

یا موهای کوتاه شده!

چه فرقی می‌کند؟!


در حال درست کردن خوراک

یا شستن ظرفی و لباسی


در حال شانه کردن مو

یا بو کردن یک شاخه گُل


من همه‌ی آنها را زیسته‌ام

در خانه‌هایی کوچک

یا قصرهایی بزرگ


می‌خندم

یا به اندازه‌‌ی پهنای صورتم اشک می‌ریزم


تند تند حرف می‌زنم و به نفس نفس می‌افتم

یا صدایم در سینه حبس می‌شود


من همه‌ی آن دخترانِ ناپیدا هستم

***

من آن خانه‌ی متروک‌ و فروخفته‌ام
که هنوز صدای ساکنان‌م را می‌شنوم
حجم احساساتشان را می‌فهمم
و بوی حضورشان را در تنم استشمام می‌کنم

شاید به لرزه‌ای ویرانه‌ای شوم
اما داستان‌ها به دل
عبرت‌ها به یاد 
و یادها زیر آوار دارم

***

من آن اشتیاق‌ام

آن اشتیاقِ کوچکِ تُرد و نازک

که به دل چنگ می‌زنم


(همراه با کور سویِ امیدی

 که شرط ماندن و زیستن است)


که حیات را 

تاب آوردنی

لذت بردنی

و دنبال کردنی 

می‌کنم



در قلب کودکی

هنوز نرسیده


چون جرقه‌ای

چشم‌ها را درخشان‌تر

گونه‌ها را سرخ‌تر

می‌سازم 

و

لب‌ها را به لبخند

دل‌ها را به شاد‌ی 

مهمان می‌کنم

***

من او هستم!

هر کسی، هر چیزی

هر جانداری، هر بی‌جانی

کوچک یا بزرگ، زشت یا زیبا

چه فرقی می‌کند؟!

***

من همه‌ی اینها هستم

آیینه‌ای در برابر

تا وقتی بی‌زنگارم


زنگار که ببندم، دیگر هیچ نیستم

حتی خودم!

فروبسته می‌شوم

در فروبستگیِ مطلق!


چون آیینه‌ای بی‌زنگار باد-ام!!!

                                  باش‌م!!!

آمین!

بامداد 95/11/23


دیشب کتاب «با هم اندیشیدن، راز گفتگو» را می‌خواندم. در بخشی از کتاب مصاحبه‌ای با شاعر و نویسنده‌ی قرقیزستانی، «چنگیز آیتماتف» آمده بود.

جایی از مصاحبه او چنین گفت: «پیچیدگی و بهم پیوستگی مسائل در  وجود خود انسان قرار دارد. یک انسان همه چیز را در خود به طور متمرکز دارد، اما به این امر آگاهی ندارد. وظیفه‌ی یک رمان خوب آن است که این نوع تفکر را در انسان برانگیزاند.»

سخنان او مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. به‌طوری‌که پس از خواندنش این شعر نسبتاً طولانی را سرودم. او وظیفه‌اش را به عنوان یک نویسنده خیلی خوب انجام داد و خواننده‌اش را به شعر سرودن وادار کرد. روحش شاد!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۲
پروین شیربیشه
شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ب.ظ

باران بعد از پلاسکو

باران بر سرِ طهران/تهران می‌بارد

تا تطهیرش کند


آتشی که در نهان پلاسکو را سوزاند

دیگر خاموش شده 

اینک،

باران روی ویرانه‌اش می‌بارد


انسان‌هایی مانند من

زیرِ آوارهایی با دمای ۶۰۰ درجه

تهران/طهران چه هفته‌ی هولناکی را گذراند!

خُدای من!


کاش زودتر باریده بودی!

زودتر شُسته بودی!


آسمان بر سرِ طهران/تهران می‌بارد

تا شاید تطهیرش کند:

از دروغ

از ظُلم

از زشتی

و از اندوه حاصل از آنها


بادا !


هشت بهمن نود و پنج (صُبح زود)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۰
پروین شیربیشه
شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۲۲ ب.ظ

اولین شعرم

گر عمرِ من از دست رود، عمرِ تو باقی‌ست

                                                    گر سیرِ فلک ختم شود، نورِ تو جاری‌ست 
                                      

(نخستین تک بیتی که در دوران دبستان سرودم و با مداد در دیوان پروین اعتصامی پدرم نوشتم)




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۲۲
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۳۱ ب.ظ

تک‌بیت‌های کلاسیک

تو پندم ده، ای خُداوند نیک                که گردم در جهان شاد و بخت نیک


بیا ای گل، به گوشِ باد خوانیم             صدای خود به آن دلبر رسانیم


تو را من گم نکردم تا بیابم                   تویی شاهد به حال و روزِ زارم


غمی که از برای او نباشد                   به چاه انداز که آن غم نباشد

 
(شعر کوتاهِ کلاسیک به قدرِ توانم، اما از تهِ قلبم)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۱
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ ب.ظ

دیروز

در گرگ و میش صبح برخاستم:

کوچه بویِ آسمان می‌داد 

و آسمان، چراگاه کلاغان پاییزی بود


تنها بودم و سرد


به سوی فردا می‌رفتم یا تکرار دیروز بودم؟!


کاش می‌توانستم زودتر از بن‌بست آنجا رها شوم!

آن وقت‌ها نمی‌دانستم که می‌توانم

اما اکنون می‌دانم که می‌توانستم ...


و امروز می‌خندم

خوشحالم

چون هر روز یک اتّفاق ساده، مرا به ذوق می‌آورد:                               

                                                            چاله‌ی آب باران

                                                            پرنده‌ی سینه سفید

                                                            قیافه‌ی خنده‌دارِ تو

                                                            و ...

و صدای نفس‌های مرگ که روی شیروانی‌ِ زندگی می‌کوبد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۶
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۱۱ ب.ظ

آن

فردا نیامده، اما می‌آید

دیروز آمده، اما باز نمی‌گردد


این لحظه را اگر پاس بداری، دیروز می‌شود

و اگر انتظارش را بکشی، فردا خواهد شد


پس فقط در «آن» باش!


(می دانم انسان‌های زیادی تا کنون از «قدر زمان حال دانستن» گفته‌اند. من هم به زبان خودم گفتم. این تجربه‌ی مکرر انسانی است که تا حدودی قابل اجراست و برای هر کس به شکلی قابل بیان :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۱
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۶ ب.ظ

فریاد در هوا

- وقتی چترها باز نشوند، پرنده‌ای باید بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۶
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۵ ب.ظ

در کوچه

کودک میانِ بازی و هیاهو، 
بازیِ زندگی را می‌بازد
بخاطرِ                      قاصدکِ                    بارون خورده‌ی                 معلّق بین زمین و هوا

(من مثلِ آن کودکم، اصلاً من همان کودکم)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۵
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۱ ب.ظ

ego

من به سکوت نیازمندم

............................... تا خودم را به دست آورم


نه!


من به هیاهو نیازمندم

.............................. تا خودم را فراموش کنم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۱
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۵۷ ب.ظ

هنرِ میخکوب

در حیاط موزه‌ی هنرهای معاصر

کلاغان معاصر مشغول آمد و شدند

راستی مگر حیاط موزه‌ها جز این فایده‌ی دیگری هم دارند؟!

این گُستره‌های محدود و محصور!



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۷
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ب.ظ

پدربزرگم که ...

گاهی فقط خاطرات خودت را نقل نمی‌کنی! خاطرات مشترک انسانی را نقل می‌کنی که در ذهن دیگری جریان دارد و درست در یک لحظه‌ی مناسب تداعی می‌شود و به جریان می‌افتد. خاطراتی که مانند فشنگی در اسلحه تنها منتظر یک حرکت ماشه هستند. یا مانند ابری بارور شده، در انتظار شکستن بغض آسمان! 

این چند روزی که از حادثه‌ی پلاسکو می‌گذرد، مادرم خیلی بی‌تاب و نگران زیر آوار مانده‌ها است. روزی چند بار تلویزیون را به خصوص زمان اعلام اخبار روشن می‌کند، خبرها را دنبال می‌کند. کاری که در روزهای دیگر معمولاً نمی‌کرد. وقتی همدیگر را می‌بینیم، از زنده بودن افراد زیر آوار مانده می‌پرسد. این مقدار نگرانی و تألم، طبیعی نیست. انگار کسی از او زیر آوار مانده بود و او دعا می‌کند زنده بماند! حال و روز این روزهای مادرم ریشه در یک خاطره‌ی دردناک گذشته دارد: مرگ پدرش سال‌ها پیش، زیر آوار.

سال 50 پدربزرگم، آقای سیفعلی جعفری سرکارگر یک پروژه‌ی تونل زیر زمینی بود، حوالی شوش و مولوی. روز اول ماه رمضان بود. شب قبلش که اصطلاحاً به «شب نیّت» معروف است، برای خانه خرید کرد، استحمام کرد و برای آغاز ماه رمضان آماده شد.

روز حادثه، وقتی ریزش تونل آغاز می‌شود، همه‌ی کارگر‌ها را بیرون می‌کند و خودش زیر چندین تن آوار مدفون می‌شود. وقتی به خانواده خبر می‌دهند، دایی‌هایم که کودک بودند مسافت زیادی را از خانه تا محل تونل با پای پیاده می‌دوند. وقتی پیکرش را از زیر آوارها بیرون می‌آورند، او خیلی آرام و زیبا مرده بود و زندگی این جهانی‌اش به پایان رسیده بود.

آن زمان مثل امروز خبری در تلویزیون اعلام نشد. از تلگرام و اینها هم که خبری نبود. همه چیز خیلی ساده تمام شد. حالا چهل و چند سال از این ماجرا می‌گذرد. خاطره‌ی پدربزرگ زحمت‌کش و فداکاری که هیچگاه ندیدم، زنده می‌شود. کسی که مردانه مرگ را پذیرفت تا کارگرانی که با او کار می‌کردند، زنده بمانند. سال‌ها از این اتفاق می‌گذرد. آنها که زنده ماندند، چند سالی بیشتر عمر کردند و در کنار خانواده‌شان زندگی کردند. مادرم می‌گفت او همیشه به زبان آذری دعا می‌کرد: خدا او را خوار نکند! دعایش اجابت شد و او سرافراز این جهان را ترک کرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۹
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ب.ظ

معرفی مقاله

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۲
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

سایت پرنویسا

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۷
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۲۱ ب.ظ

درباره‌ی ویرایش

هر بار که نوشته‌ای را ویرایش می‌کنم، ایده‌های جالبی درباره‌ی این کار به ذهنم می‌آید که تجربه‌ی ویرایش را برایم جذاب‌تر و جدّی‌تر می‌کند. مثل همین که نوشتم!
یک بخش باطنی در ویرایش وجود دارد که با طرز بیان‌های نوشتاری متفاوت، و از این طریق اَشکال گوناگون درک و مفاهمه‌ی انسانی آشنا می‌شوی.
شاید برای من که سال‌ها فلسفه خواندم و این عادت ذهنی برایم شکل گرفته که به معنای هر چیزی بیاندیشم، این مهم‌ترین دلیلی باشد که هنوز ویرایش را با وجود دشواری‌هایش انجام می‌دهم:)


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۱
پروین شیربیشه
شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۳ ب.ظ

زمستان آخر

 زمستانی در راه بود

هیمنه­‌ی آتش‌اش از بهار برپا بود

در قلب‌ام

نه در کوره­‌ی گرم‌کُن خانه


 زمستانی در راه بود

سوز استخوان خردکن‌اش از دور پیدا بود

در سرنوشت‌ام

نه در این حیاط ساکت بی‌ترانه


 زمستانی در راه بود

تلّ برف و یخ‌اش از تابستان هویدا بود

در  تنهایی‌ام

نه در خیابان­‌های این شهر دیوانه


 زمستانی باشکوه، والا و ترسناک

 آخرین زمستان

***

 آمد با یک دنیا تنهایی

 یک دنیا یأس

 یک دنیا تلخی

 و با لبخندی گرم و سوزان که به خُدا تعلق داشت

 با همه­‌ی سخت‌گیری خداوندانه‌اش

 برای آخرین بار

 برای آخرین فرصت

 برای آخرین فرصت

***

 آمد با یک عالمه برف و سرما

 یک عالمه بافتنی و لحاف پشمی

 با یک عالمه سرفه و تب و سرماخوردگی

 با خودش بِه و شلغم و اکسپکتورانت آورد

 بغل بغل

 با خودش برای بچه‌های سرخ‌گونه و شاد تعطیلی آورد

 با خودش برای مردم شرق و غرب کشور انجماد آورد

 با خودش برای دوستان کلی جدایی و دوری آورد

 پرنده‌­های گرسنه و دانه­‌های برنج آورد

 بی‌شمار آدم برفی­ ناقص‌الخلقه آورد

 با خودش خاموشی آورد

 و افسردگی

***

 این زمستان آخر با خودش برای من ریاضت آورد

 کاش آخر کار مرا در بقچه‌اش قایم کند و ببرد

 اما هنوز که هستم !

***

 زمستان است

 ذرّات هوا سردشان است

 هفته­‌ها می‌گذرد

 اما خیابان­‌ها هنوز برف و یخ به تن دارند

 برف و یخی که حالا دیگر اصلاً سفید نیست

 مانند عروسی که با لباس سفید باکرگی‌اش،

 در اولین صبح زندگیش در چاله‌­آب­‌های سیاه افتاده

***

 زمستان است

 آدم­‌ها خودشان و کودکان‌شان را بسته‌بندی می‌کنند

 یک بسته‌بندی کامل

 گویا زمستان موجود مخوفی است که می‌تواند به آنها آسیب برساند

***

 زمستان است

 و روزهای من همه به طرز عجیبی به هم شباهت دارند

 با درجات متفاوتی از افسردگی و مالیخولیا

 کابوس­‌هایی در بیداری

 و گرفتاری­‌های چیزی که اسکیزوفرنی می‌نامندش

 و البته حضور خدا

***

 زمستان است

 و مادرم هنوز سرفه می‌کند

***

 امسال کسی به فکر بهار نیست

 همه می‌کوشند تا بهار زنده بمانند

 اما من می‌کوشم تا بهار آن‌قدر وقت داشته باشم که بروم

 بالاخره خودم را به اتوبوس پیر فلک برسانم 

 با آن راننده‌­ی داس و تبرزین به دست‌اش

***

 زمستان است

 و همه­‌ی درختان طفلک و معصوم

 چه تحملی کردند زمستان را

 درود من به همه­‌شان

 کاش در میان آنها بودم

 کاش یکی از آنها بودم

 کاش یک شب تا سحر

 کنارشان بودم

 در جنگلی

 دشتی

 باغی

 در یک شب زمستانی

***

 کسی چه می‌داند شاید زمستان هیچ‌وقت به پایان نرسد

 شاید این آخر داستان باشد

 باید از نویسنده‌اش بپرسیم

 همان که بی‌اعتنا

 گلیم آسمان را هر چند روز یک بار یا چند بار می‌تکاند

 همان گلیمی که جنسش از پرِ پرندگان و رؤیاهای آدمیان است

***

 زمستان است

 و انگار قرار نیست اتفاقی بیفتد

 گویی لحظه‌ها را در سبد ریخته‌­اند

 و زیر برف­‌هایی که دائم بر حجمشان افزوده می‌شود پنهان کرده‌اند

 برف­‌هایی که یخ می‌زنند و سفت‌تر می‌شوند

 برف روی برف

***

 و اشیاء

 اشیا هم بی‌جان‌تر شده‌اند

 گویی آنها هم یخ زده اند

 آنها هم سردشان است

 آنها هم می‌ترسند

 آنها هم مانند من خیلی می‌ترسند

 از اینکه زمستان تمام شود

 و آنها هنوز بی‌جان کناری افتاده باشند

 بی جان و مستعمل

 خسته و درمانده

 مانند همه­‌ی من

 در سالی که گذشت

***

 سالی پر نوا

 با سکوت تحمیلی تقدیر

 سالی سرد و پُر خورشید

 با باران­‌های تابستانی

 پر از تاب

 پر از تب

 سالی پر تردید

 پر از ترس

 سالی بی‌پایان

 سالی پر کار

 کارهایی که هیچ‌وقت به پایان نرسیدند

 به انجام نرسیدند

 سالی پر راه

 پر نَفَس

 پر حرف

 پر راز

 پر رمز

***

 و زمستان

 زمستان آخر

 با یک دنیا ... 


86/11/13

زمستان 1386: طبق گزارش هواشناسی، از سردترین زمستان‌های ایران بود، و طبق گزارش من، سردترین زمستان عمرم بود!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۳
پروین شیربیشه
شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۰ ق.ظ

«درباره‌ی گویا شدن اثر هنری و کتاب»


«درباره‌ی گویا شدن اثر هنری و کتاب»


آثار هنری در انتظار دیده شدن و نمایش

مانند کتابهای کتابخانه: در انتظار خوانش

شیئیت آثار هنری در چنین وضعیتی - پس از تولید و پیش از به نمایش در آمدن - بیش از هر چیز دیگری نمایان می‌شود. درست مثل کالاهایی که تلنبار شده‌اند و هنوز فروش نرفته‌اند. کالبدهایی گویا که ساکت هستند. چون هنوز مخاطبی به آنها نظر نکرده و پرسشی از آنها نپرسیده است. وقتی نمایش آغاز شود، آنها سخن خواهند گفت!


این درست مانند زمانی است که کتابها تازه از چاپخانه درآمده‌اند و در انبار هستند. آنها هم اشیایی ساکت و خاموشند، گرچه کلی حرف و ایده در دل خود دارند. حتی وقتی در کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها هستند و خوانندگان از نیم‌رخ با آنها ارتباط برقرار می‌کنند.


کتاب زمانی که خواننده به آن نظر می‌کند، آن را می‌گشاید و شروع به خواندن آن می‌کند، تازه به سخن در می‌آید. 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۳:۲۰
پروین شیربیشه
شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۲ ق.ظ

با نوشتن پرواز می‌کنم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۳:۱۲
پروین شیربیشه
شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۰ ق.ظ

نخستین جمله انگیزشی‌ام / 23 مهر 95

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۲:۵۰
پروین شیربیشه
شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۴ ق.ظ

یادداشت کوتاهی درباره‌ی نمایش «سقراط»


یادداشت کوتاهی درباره‌ی نمایش «سقراط» 

کاری از حمیدرضا نعیمی، شهریور و مهر 95، تالار وحدت (باز اجرا) 


روز اول مهرماه بود و کارگردان به رسم معمول پس از اجرا، آمد روی صحنه و اسامی افراد شهیری را که برای تماشای سقراطش آمده بودند خواند. او همچنین تولد بزرگانی از موسیقی و هنر را تبریک گفت.

لحظاتی بعد من و دوست همکلاسی‌ام که حدود 16 سال پیش تصمیم گرفتیم فلسفه بخوانیم، از سالن خارج شدیم. به دوستم گفتم:

«کارگردان در پایان نمایش، فراموش کرد دانشجویان فلسفه را یاد کند و اسمی از آنها ببرد!» 

دانشجویان فلسفه،

آنها که صادقانه قرنها پس از سقراط، هنوز پرسش می‌کنند و عازم سفر فلسفی بی‌بازگشتی می‌شوند تا خود را بشناسند.

من اینک، کار ناتمام او را با دریافت و تجربه‌ی زیباشناسانه‌ی خودم در مقام یک تماشاگر نمایش و یک جستجوگر فلسفه به پایان می‌رسانم و تماشای «سقراط»م را به «همه‌ی دانشجویان فلسفه» در همه‌ی دوران‌ها تقدیم می‌کنم. 

من و دوستم در طول نمایش سفر کردیم: همراه با مده‌آ، سافو، زانتیپه، سقراط، افلاطون و تئودوته. به یونان، به آتن، به 500 سال پیش از میلاد مسیح، به حیاط خانه‌ی تئودوته؛ و به دانشکده‌ی علوم انسانی، به کلاس‌های فلسفه، به امروز، اینجا و این شهر ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۲:۴۴
پروین شیربیشه



درباره‌ی کاراکتر «تیرزیاس» در نمایش «آنتیگُنه؟»

کاری از حمیدرضا هدایتی، تیر و مرداد 95، تماشاخانه باران


«آنگاه که خرد را سودی نیست، خردمندی،دردمندی است.» (اودیپوس سوفوکل)


«تیرزیاس» پیشگوی نابینای آثار سوفوکل، در نمایش «آنتیگُنه؟» خیلی خاصّ ظاهر شده است. تیرزیاس یک دانای کل است که لبخند به لب دارد و با وجود نابینایی، بهتر از شخصیت‌های مختلف افسانه‌های تبای سوفوکل از حقیقت تقدیر خبر دارد.


ادیپوس: ای مرد! آیا هنوز هم باید سخنانت را در پرده معما بپوشی؟

تیرزیاس: مگر نه آن است که تو در گشودن معما بنامی؟!

ادیپوس: تو مرا به سبب موهبتی که بزرگی من در آن است می‌نکوهی؟

تیرزیاس: شور بختی عظیم و هلاک تو در آن است! (اودیپوس سوفوکل)


شاید یکی از ارزش ها و فواید تماشای این نمایش، دیدن بازی این کاراکتر، میمیک، و ژست های متفاوت، مدرن و خاصّ او است. تیرزیاسِ عصا به دست در افسانه های تبای، در این نمایش چتری به دست دارد. هر جا حقیقتی فاش می‌شود، حادثه‌ای روی می‌دهد، و بحث و زد و خوردی بین کاراکترهای دیگر در‌می‌گیرد، تیرزیاس چتر به دست واکنش‌های جالبی از خودش بروز می‌دهد. طبق اظهارات بابک قادری بازیگر نقش تیرزیاس، هدایتی کارگردان این نمایش دست او را در طراحی و اجرای حرکاتش کاملاً باز گذاشته، و او نیز از پس این کار خیلی خوب برآمده است. 

به عنوان یک تماشاگر، نقش آفرینی کاراکتر تیرزیاس تأثیر بسیار زیادی بر من گذاشت. به طوری که پس از گذشت چند روز از تماشای نمایش، احساس می کردم او همین حالا در گوشه ای از صحنه ی زندگی من نیز خاموش و لبخند بر لب به نظاره ایستاده است.  همراه با واکنش هایی نظیر آنچه در صحنه‌ی «آنتیگُنه؟»  از او دیدم! 

«آنتیگُنه؟»  نمایشی بسیار دیدنی بود، به خصوص به خاطر وجود «تیرزیاس»، یک تیرزیاس فراموش نشدنی !!!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۲:۳۹
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ

بدعت

مرگ، زندگی در گور نیست!

مرگ، مرگ در زندگی است.

اگر خود را دست‌کم ذره‌ای بدانی در تکاپو،

امروز رنگی برایت دارد متفاوت از دیروز.


زندگی، تنها این سکونِ طولانی بشر در باغچه‌ی حیات نیست!

زندگی، زندگی است.

اگر خود را دست‌کم حشره‌ای پنداری در پرواز،

این گل بویی برایت دارد متفاوت از آن گل.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۳
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۹ ق.ظ

همیشگی

صبح که برخاستم،

آری، طعم گس تولد تصادفی را چشیدم


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۹
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۸ ق.ظ

کودکی

میلادم با چشمکِ ستاره‌ای آغاز شد

و به یاد دارم که من چه‌سان، مسافرِ گمشده‌ی بازی‌های کودکانه‌ام بودم

آن دویدن‌ها و افتادن‌ها، و پاهای همیشه کبود از زمین‌خوردن‌ها

آن دوستانِ نه‌چندان خیالیِ تنهایی

و ملودی‌های ساختگی

و داستان‌های باور نکردنی


ارتش منظم دکمه‌ها و چوب کبریت‌ها و گیره‌ها

مورچه‌های سوار بر برگ‌قایق‌ها

جوجه‌ها و جوجه‌اردک‌هایی که لباس عروسک می‌پوشاندم 

آزارِ نیش زنبور


آن برزخِ میانِ خطا و تنبیه

آن لذت‌ نامتناهی راه رفتن روی خط آهن

و ترس‌ها

و سؤال‌ها، سؤال‌های بدون جواب


آن زمزمه‌های کوچک، آن شوق‌های بزرگ


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۸
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۷ ق.ظ

چهارده تیرِ پنجاه و نه

وقتی به دنیا آمدم، تابستان چهارده بار تیرباران شد

و کسی از منِ بی‌حواس نپرسید برای چه آمده‌ام ...

اکنون نیز کسی نمی‌پرسد

اما من می‌دانم که نمی‌دانم برای چه آمده‌ام ....

فقط پرنده‌ای بال گشود

و من خیره به او، مسیرِ نقره‌ای حرکتش را در آسمان دنبال کردم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۷
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۹ ق.ظ

سپاس‌نامه‌ای به خُدا

خُدا جان سلام

سپاس که خواستی من هم باشم! برای همین به من هم نقش کوچکی دادی.

و اینک چون نقش کوچکی، در داستان بزرگ هستی تو حضور دارم.

و دلگرم‌م به بودنِ تو که معنادارترین معنا و دلیل بودنِ من است!

....................................................................................................................

آیا من و نقش‌م دو چیز هستیم؟ نه، فکر نمی‌کنم این‌طور باشد! فقط وقتی می‌آییم درباره‌اش سخن بگوییم، دو چیز، یا دو پاره می‌شود. به قول مولوی: «ما نبودیم و تقاضامان نبود». پس بهتر است سپاس‌نامه‌ام را این‌طور اصلاح کنم: 

سپاس  که اراده فرمودی، و نقشی زدی مرا !

سپاس که نقشی زدی ! 

و اینک چونان نقشی یا سایه‌ای آفریده‌ی تو خوش‌م !

.....................................................................................................................

هر انسانی در طول زندگیش بارها و بارها به تولّد و وجود خود می‌اندیشد و شاید درباره‌ی آن بنویسد. من هم بارها اندیشیدم و نوشتم و سرودم. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۹
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۳۲ ق.ظ

درباره‌ی نمایش «بیگانه» به روایت مسعود دلخواه

نویسنده: آلبر کامو؛ دراماتورژ و کارگردان: مسعود دلخواه؛ بازیگران: رحیم نوروزی، حسین سحرخیز، سیاوش چراغی‌پور، علی زرینی، حمیدرضا هدایتی، افسون دلخواه؛ خرداد و تیر 1395، تئاتر شهر، سالن چارسو


اینکه یک شخصیت درون‌گرا و فردگرا در رمان نویسنده‌ای چون آلبر کامو چگونه در صحنه‌ی نمایش ظاهر می‌شود، به تنهایی انگیزه‌‌‌ای خوب و کافی به نظر می‌رسد برای اینکه به سالن چارسوی تئاتر شهر بروی و به تماشای بیگانه به روایت دکتر مسعود دلخواه بنشینی. دلخواه برای تبدیل رمان بیگانه به نمایشنامه، به جای دو بخش و 11 فصل، آن را به قطعه‌های بیشتری تقطیع می‌کند. او گذشته را به حال و آینده، و صحنه‌های انتهایی دادگاه را به صحنه‌های ابتدایی ماجرا پیوند می‌زند.

نمایش با صدای شلیک یک و سپس چهار گلوله آغاز می‌‌شود. گلوله‌هایی که تعداد و درنگ موجود در بین فواصل شلیک آنها در داستان سبب کنجکاوی بازپرس هم می‌شود. سپس دادگاه را داریم و سربازی که «مورسو» را وارد دادگاه می‌کند، صحنه را برای او و ما توصیف می‌کند: عده‌ای عکاس و خبرنگار و شاهد که در صحنه‌ی دادگاه حاضرند. سپس به ما تماشاچیان که روبروی مورسو نشسته‌ایم، اشاره می‌کند و می‌گوید: «و هیئت منصفه»! به این ترتیب از همان آغاز نمایش، بیگانه‌ی دلخواه بسیار بیشتر از بیگانه‌‌ی خودِ کامو، ما را به مشاهده و داوری فرا‌خواند. بااین‌حال خود بارها و بارها داوری ما را پیش‌داوری می‌کند و آن را غیرمنصفانه و ظالمانه می‌داند. وقتی که وکیل مدافع مورسو که خود نیز در عین ناباوری با مورسو و اخلاقیات خاصّ درورن‌گرایانه و صداقت افراطیِ او  روبرو می‌شود، بارها و بارها از قاضی و دادستان می‌پرسد که آیا او برای اینکه مادرش مرده محاکمه می‌شود یا برای اینکه کسی را کشته ؟! به عبارت دیگر داوری ما و دادگاه بارها به چالش و تجدید نظر فراخوانده می‌شود.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۷:۳۲
پروین شیربیشه
پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۲۴ ق.ظ

اشارت

انگشتانم هر کدام به سمتی اشاره می‌کنند،

ولی من راهِ جانم را در پیش می‌گیرم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۲۴
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۵ ق.ظ

دنیای سوفی

برای اینکه بزرگ شود، چقدر عجله داشت!

اما اکنون که بزرگ شده، هیچ کاری نمی‌کند.

او هم مثلِ دیگران پایینِ موهای خرگوشِ پیر جا خوش کرده!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۵
پروین شیربیشه
شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ق.ظ

تردید

ساعتِ اول نبود

دقیقه‌ی اول نبود

ثانیه‌ی اول بود

که ترسیدم و تصمیم گرفتم به تو فکر نکنم

ولی اکنون،

ثانیه‌ای نه

دقیقه‌ای نه

بلکه ساعت‌هاست

که با خود می‌اندیشم

کاش هیچگاه به تو فکر نمی‌کردم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۱
پروین شیربیشه
جمعه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۴۳ ق.ظ

تصعید

او روی صندلی آرام نشسته

به دوردست‌ها می‌نگرد

بلند می‌شود

می‌دود

نه! پرواز می‌کند

حالا فهمیده که باید روح شود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۳
پروین شیربیشه
پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

یگانه‌ترین یار

به یادِ فروغ فرخزاد «ای یگانه‌ترین یار»

ای یار، ای یگانه‌ترین یار!
از آمدن نگو
از رفتن بگو
رفتن و بازنگشتن، فنا و دیگر هیچ
بادآسا سبزه‌های بیابان را به رقص درآوردن
و چون نغمه‌ی کودکان امیدوار در کوچه‌ها پیچیدن

دست بردار از این تاریکیِ تکرار
و دستان را به آینه‌ی فردا مسپار

ای یار، ای یگانه‌ترین یار!
از رفتن‌ها بگو
نه از آمدن‌ها
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۳
پروین شیربیشه
چهارشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۰ ق.ظ

مشقِ سیاه

(به تمام کودکان دبستانی که معلوم نیست چه بر سرشان آمد)


بچه‌ها فردا املاء داریم

بچه‌ها شما آنقدر باید بنویسید تا یاد بگیرید

تا در آینده بتوانید به جامعه خدمت کنید

راستی یادتان باشد گوشه‌ی دفترتان تا نخورد!

نقطه سرِ خط.


بچه‌ها امروز علوم داریم

چون درِ آزمایشگاه بسته است، در کلاس آزمایش می‌کنیم

راستی تو بگو! یک مَن پنبه سنگین‌تر است یا یک مَن آهن؟

اَه چقدر خنگی! هر دو مساوی‌اند.

نقطه سرِ خط.


بچه‌ها امروز معلم ندارید

از کلاس بیرون نمی‌آیید

دست به سینه، سرها روی میز!

نقطه سرِ خط.


حالا زنگ خورده است.

بچه‌ها روی دیوارِ دبستان هرچه می‌خواهند می‌نویسند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۰
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۵ ق.ظ

بیداری

در این تنِ تنها به جستجوی چه هستی؟

کمی فکر کن!

جسمت یخ زده،

جانت را بیدار کن که از آتشش، کالبدت هم شعله‌ور شود!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۵
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۱ ق.ظ

رهایی

ای کاش رهایی از جنسِ باران بود

تا وقتی می‌بارید، زمین‌های تکراریِ دیروز را تر می‌کرد


ای کاش رهایی از جنسِ باد بود

تا وقتی می‌وزید، ابرهای انبوه‌ِ بیکاره را تکان می‌داد


ای کاش رهایی از جنسِ برف بود

تا وقتی می‌نشست، تمامِ سیاهی‌ها را سفیدپوش می‌کرد


ای کاش رهایی از جنسِ رودخانه بود

تا وقتی جاری می‌شد، در مسیرش همه‌چیز را پاک می‌کرد


...


و ای کاش رهایی، خودِ رهایی بود

تا وقتی می‌رهید، از همه‌چیز رها می‌شد


12و81/2/10

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۱
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۳۴ ق.ظ

حدیث نفس

تا دنیا، دنیا بوده
         شب پیِ روز اومده
                          گنجشک می‌خورده‌ دونه
                                                             خُدا خودش می‌دونه
تا دنیا، دنیا بوده
         عاشق کارش همینه که صبح تا شب بشینه
                          مرغ دلش حیرونه
                                                             خُدا خودش می‌دونه
تا دنیا، دنیا بوده
         گلبرگِ گُل رقصونه
                        بلبل بیچاره هم قفس براش زندونه
                                                            خُدا خودش می‌دونه
تا دنیا، دنیا بوده
        چشمه اشکش روونه
                       لیلی چشش سیاهه عاشقِ اون مجنونه
                                                            خُدا خودش می‌دونه
تا دنیا، دنیا بوده                  
        آدم دیوونه بوده
                       قصه‌ی ما ناتمومه دنیا همش افسونه          
                                                            خُدا خودش می‌دونه
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۴
پروین شیربیشه
شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۶ ق.ظ

شعرهای بی­‌نام اما پر احساس من در مرداد 83

بر شاخه­‌های سرد اسفندی، تلی از شکوفه

بر لبانِ خندان من، تلی از غم

کاش بهار دوباره می‌آمد و مرا با خود می‌بُرد !

من، او را و او، مرا

اما ما از ما بیگانه

و ما تنها


@@@


همیشه دلم می‌خواست بهارم شکوفه باران و سبز

تابستانم گرم و آب­‌تنی

و پاییز را در جنگل عباس آباد باشم

همیشه دلم می‌خواست آسمان با من سازگار باشد، و بود

همیشه دلم می‌خواست آکنده از لبخند باشم، و بودم

همیشه دلم می‌خواست با خُدا دوست باشم، و او دوستم بود

همیشه دلم می‌خواست تنها نباشم، و تنهایی یگانه تقدیرم بود: همیشه و همه‌جا


@@@

 

او می‌رود، 

چون باید برود

و مرا نخواهد بُرد، 

چون راهِ من در راستای جانِ تنهایم جاری‌ست

بیا هیچ­کس!

از درازای زمان بیا و در سرنوشت من محو شو که تنهایی تقدیر من است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۶
پروین شیربیشه
جمعه, ۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ق.ظ

برای انسانی دیگر

بنازم کلامی را که حلاوتش، هر تلخی را شیرین می‌سازد

بنازم چشمی را که به گوشه­‌ی نگاهی، دل‌ها را آرامِ جان است

بنازم غنچه­‌ی سرخی را که به لبخندی، زنگارِ غم از دل‌ها می‌زُداید

بنازم جانی را که جوشش‌ش، هر مرده‌ای را زندگی می‌بخشد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۴۳
پروین شیربیشه
پنجشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۴۵ ق.ظ

صِفر

پرنده‌ای را مانَم افتاده در کفِ پیاده‌رو

زمستان را تجربه کرده‌ام

اکنون بهار است،

اما نمی‌توانم پرواز کنم زیرا بال‌هایم یخ زده­‌اند

عابران به من ترحم نکنید

که سردی نگاه‌هایتان را دوست ندارم

به جای آن برایم آتشی بیفروزید تا ابد در آن بسوزم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۵
پروین شیربیشه
چهارشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ق.ظ

پایان

 بردبارانه‌ترین انتظار را به انتظارت نشسته‌ام

 طولانی‌ترین شب و روز را برایم به ارمغان آورده‌ای

 تعابیر فلسفی‌ات را نمی‌خواهم،

 تعاریف انسانی‌ات کجاست؟

 نگاهم نکن، که نگاه‌هایت دیگر ژرف نیستند.

 صدایم نکن، که پاسخ‌هایم دیگر گرم نیستند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۲۲
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۳۹ ق.ظ

. و .. و ... و ....

.

و دیدم فقر را

که چگونه فرزندان خردسالش را به­ خاطر پولِ سیاه در پیچ جاده‌ها رها می‌کرد.

..

از تاریکی ناراحت نباش!

کره­‌ی زمین می‌چرخد و دوباره روشن می‌شویم.

...

کسی که در دوستی، شوخی را به تمسخر می‌کشاند، در حقیقت به صمیمیت خیانت می‌کند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۹
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۱۹ ب.ظ

پرواز

 باقی­مانده­‌ام چیزی جز این خاکستر سرد نیست

   ولی باشد همه را به تو می‌­بخشم

   تا از بالای بلندترین کوهی که رفته‌­ای بر پایین­‌ها بیفشانی.


   تا از این پس در عالم مجنونی نباشد که پی لیلی‌­اش بگردد

   تا از این پس در عالم دیوانه­­‌ای نباشد که به زنجیر اسیر شود

   تا از این پس در عالم 

   نقاشی نماند کهآسمان را در چارچوب بومش پهن کند

   و یا جلادی که سر از گردن باریک لک­‌لکان امیدوار جدا کند. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۹
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۶ ق.ظ

نیروانا Nirvana

   از خواب برخاستم در صبحی صادق

   ذرات معلق در هوا چگونه روی امواج نور می­‌رقصیدند!

   و من رخت بربستم تا کوچ کنم از این اندوه به آن سرور

 

   نیروانا

   تو را در خواب دیده‌­ام

   تو را چون نیلوفری شاد بر سطح برکه‌­ای سبز رنگ رؤیت کرده­‌ام

 

    تو چون امروز حقیقی بودی

    و چون فردا نامرئی

 

    تو اوج کوشش­‌های امروز من بودی

    و پایان امیدهای فردایم


    @@@


    بادپا دویدم در دشت زندگی

    اما نمی‌­دانستم که دویدن خستگی در پی دارد

    و خستگی، دلزدگی

    کجاست پایان دلزدگی­‌ها، در برهوت زمین یا ملکوت آسمان؟ 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۶
پروین شیربیشه
شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۳۷ ق.ظ

گُم

کجا رفتی که دیگر صدایت به گوش نمی­‌رسد؟

آنجا که دست‌ها را دیگر نمی­‌توان به آسمان رساند،

آنجا که برگ‌ها را دیگر نمی­‌توان به شاخه­‌ها سپرد،

 آنجا که چشم‌ها را دیگر نمی­‌توان شست،

 کجا؟

 برای بدرقه‌­ات آمده بودم، ولی ندیدی­‌ام.

 مگر من اثیری بودم که نشناختی‌ام ؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۷
پروین شیربیشه
جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۵۵ ق.ظ

پازل Puzzel

بیماران برای فرار از درد تا صبح از خاطرات کپک­‌زده­‌ی خود می­‌گویند

مردگان برای دیرتر پوسیدن به بهشت فکر می­‌کنند

زندگان برای فردا در حوض امروز خفه می­‌شوند

کودکان به پاسِ بزرگ شدن از بازی‌های کودکانه منع می­‌شوند

عشق در کوره­‌ی سوء تفاهمات می­‌سوزد

و رنج پا به پای لذت در مویرگ­‌ها رسوخ می­‌کند

 

مردان به نگاهی زنان را دوست می­‌دارند

و زنان به لبخندی مردان را باور می­‌کنند.

 

1380

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۸:۵۵
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۵۱ ق.ظ

شب اسفند

آسمان می‌­بارد

من می­‌نشینم

صدای باد و باران را می‌شنوی؟

صدای نفس‌هایت را می‌شنوم!

می‌دانم دیگر نمی‌بینمت.

می‌دانی دیگر نمی‌آیی ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۵۱
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۴۰ ق.ظ

شایدها

شاید برف‌ها آب شوند، شاید

شاید یخ‌ها سفت‌تر گردند، شاید

شاید فصل دروغ به پایان رسد، شاید

شاید مرگ سراغ ما بیاید، شاید

شاید کبوتران دیگر پرواز نکنند و ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۴۰
پروین شیربیشه
جمعه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۳۴ ق.ظ

رنج­‌ها

1.  نادانم

     به اندازه­‌ی تمام سرنوشت­‌هایم

     به اندازه­‌ی تمام تنهایی‌­هایم

     به اندازه­‌ی بارانی که نمی­‌بارد و نمی‌­دانم چرا

     به اندازه­‌ی این خانه­‌ی خلوت

           این چراغ تاریک

           این خدای ساکت


2.   نومید از خود

     از تمام داشته­‌ها و دانسته­‌هایم

     از تمام کوچکی وجودم و حقارت روحم

 

3.  سرگشته از آدم­ها

                     از کلونی پرتعدد موجودات

           از دستگاه‌­ها

              خانه­‌ها

              خیابا­ن­‌ها

          سرگشته‌­ام از بیابان­‌های تنهایی

              از کویرهای بی­‌انتهای سؤال

              از دریاهای راکد بی­‌جواب

             از آدم­ها


4.  پاسخی نمی­‌شنود آن‌ که به پژواک معتقد است

           چه حکایتی‌است آوای تو و پژواک کوهستان

           چه حکایتی‌است سکوت کویر و رخوت بیابان 

           چه حکایتی‌است تنهایی انسان و سرگشتگی یک شب تابستان


5.  کوچه‌‌های خلوت شب حضور تو را انتظار می­‌کشند

           دست­‌های سرد صبح آغوش گرمت را

           و من بال­‌های اهورایی­‌ات را برای همیشه پریدن

         یک­بار، و برای همیشه رهیدن


6.   وای بر آن کوهسار خاموش که رودی را در آغوش نکشد

            وای بر آن تشنه‌­ی دریا که در کویر گم شود

            وای بر آن مست غرور که از خواب هوس برخیزد

          وای بر انسان اگر این­سان بماند

            وای بر باران اگر نبارد


    23:45      81/7/27 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۳۴
پروین شیربیشه
جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۱۸ ق.ظ

سودازده‌ات را

خدایا ببخشا تمام این روزها را

خدایا ببخشا تمام این فراموشی‌ها را

سرگردانی‌ام را بنگر و سردرگریبانی‌ام را ببخشا

که در برهوت خویش آشفته‌سر به دنبال رهایی دویده­‌ام


سودازده­‌ات را دریاب

مرا که چشمانم به ژرفای این تهی‌آباد خراب دوخته شده

و دستانم به ریزش مُدامِ انهدام در خویش خو گرفته

به سراغِ مردمان رفتم

چیزی جز هیاهوی پوچ حیاتی مسخ­‌شده نیافتم

چون مرغان دریایی پر قیل و قال!

 

سودازده­‌ات را دریاب

آیا نمی‌شنوی صدای آب شدنِ این شمع خودسوز را در ظرفِ زمان؟

تا به کی گُداختن؟!

چون ابرهای باران‌زا غرّیدن

تا به کی جهیدن؟!

چون شاخه‌های بیدِ مجنون لرزیدن

مرا، سودازده‌ات را دریاب!

1379-80

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۱۸
پروین شیربیشه
جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ق.ظ

آمدم، امّا ...

آمدم

اما دیر

با چندین میلیون سال تأخیر

با چندین هزار سال وقفه در بهشت

و چندین سال درنگ در خاک

 

آمدم

اما دیر

به اندازه­‌ی عمر زمین

تا بدانم که چگونه زمین زمین شد و آسمان آسمان

و چگونه آسمان این‌همه از دستان ما دور شد

و چگونه دستان ما این‌همه از دامان خُدا بی‌بهره شد

و چگونه آدم این‌همه تنها شد

پایان آذر 82 و آغاز دی 82

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۶
پروین شیربیشه
پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۵۷ ب.ظ

درباره‌ی نمایش «بازار عاشقان»

نویسنده: محمد ابراهیمیان؛ کارگردان: هادی مرزبان؛ بازیگران: فرهاد قائمیان، محمد حاتمی، شهرام عبدلی، فرزانه کابلی؛ فروردین 1395، تالار وحدت

«بازار عاشقان» با تمرکز بر موضوع «عشق» و «دادگاهی کردن عشق» با نمایش‌های دیگر در خصوص مولانا و شمس، مانند «شمس پرنده» کار خانم صابری تفاوت دارد. 

t1-2

محاکمه‌ی فرضی عشق با گزارش زیبایی که این نمایش از آن عرضه می‌کند، به صورت تلویحی بارها در تاریخ و فرهنگ ما رخ داده است، و منصور حلاج، عین‌القضاة همدانی و شیخ شهاب‌الدین سهروردی تنها چند تن از محکومان نام‌آشنای آن هستند. بنابراین پرسش  و پاسخ‌ها، و واکنشهای این دادگاه، فرازمان و قابل تعمیم‌‌اند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۷
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۷ ق.ظ

گل‌هایی که در سیاهی می‌شکفند ...

در سیاهی می‌شکفند، 

گل‌هایی که تماشای تلألوی شاد کوچکشان به دنیایی می‌ارزد.

بر بستر خاک نشسته، مسافر آسمانت می‌کنند، 

گل‌هایی که در سیاهی می‌شکفند.

آن درخشش‌های کوچکی که دنیا را به درون دریچه‌های پاک و بی‌آلایش خود جذب می‌کنند.

 17/مرداد/87

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۷
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ب.ظ

تعالی

خاری در بیابان وحشت

چون کوهی خاموش در نجوا با خویش

پاره­‌سنگی با عمر چند میلیون ساله

 

دستهایت را به آن صخره­‌ی بی­‌پژواک تپه‌­های دور بسپار

دلت را به آن شقایق وحشی متروک

 و چشمانت را به قافله­‌ای که هیچگاه به مقصد نرسید

راستی حرف‌های نگفته‌ات را نیز به نامه‌های گمشده و پیام‌های نرسیده بسپار

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۶
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ب.ظ

سرودی برای شب بیداران

پنجره را باز کن

تا شب شبی مهمانِ اتاقت شود

«حجمِ غمناکِ» وجودت را فراگیرد و تو را نشئه سازد

یک شب بیدار بمان بخاطرِ خدا

و شعر بخوان باز هم بخاطرِ خدا

که من مشتاق شنیدن صدای نفس‌های گرمِ توام

نفست همیشه گرم باد

و سرت سبز و سلامت باد!

1379

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۷
پروین شیربیشه
شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۵۲ ب.ظ

درباره­‌ی صُلح About Peace

روزی در میانه‌ی درس و بحث، از «صُلح» گفتند، و من «او» را در خیالم دیدم و برایش سرودم:


صُلح

چه سرزمین سرسبزی که خوابت را بارها دیده‌ام

چه فصلِ پُر برکتی که سال‌ها به انتظارت نشسته‌ام

چه آوازِ زیبایی که گرچه همه‌ات را از بر نبوده‌ام، اما لحنت را همیشه در دلم تکرار و زمزمه می‌کرده‌ام

آه !

به‌به !

صُلح چقدر زیبایی !

چه چشم‌اندازِ دوست داشتنی‌ای 

چه گرما و خُنکای مطبوعی داری

چه جاذبه‌ای !

صُلح جان، مرتع­ هایت چقدر پُرپُشت هستند

صُلح جان، رودخانه‌هایت چقدر پُرآب و خروشان هستند

صُلح جان، دشت‌هایت چقدر زیرِ آسمان تلألو دارند مثل مخمل

                سایه­‌ی زیرِ درختانت چقدر برای آرام گرفتن امن هستند

                گُل‌هایت چقدر خوشبو هستند

صُلح، نامت چقدر آسمانی است !

صُلح، چقدر به انتظارِ آمدنت پیر شدم ، من که کودکی خُرد بودم !

می‌دانم روزی خواهی آمد و به جای فرشِ قرمز زیرِ پا، خودت زمین را سبز و نارنجی خواهی کرد.

روزی می‌آیی

می‌دانم

هرچند شاید دیگر نباشم که به پیشوازت بیایم.

اما هرجا که باشم، حتی زیرِ تلّی از خاک،  به آمدنت، به رویِ زیبایت لبخند می‌زنم !  :)

زیرا تو عزیزترین میهمانِ موعودِ  بشر خواهی بود !

تو بی‌شک خودِ بهشتی !

تو بی‌شک معنا، ترجمان، تعبیر و تفسیر ِبهشتی ! 

بهشتِ اول، بهشتِ موعود، بهشتِ آخِر !

91/9/12

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۲
پروین شیربیشه
شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ

کار زار

مفرّی نیست

حتا نمی‌توان فریاد زد

در حنجره­‌ام، گرد و خاک اسبان تندروی نظامیان شتابکار نشسته

و در رگ‌هایم، رخوت علف‌های صبور بیابان‌های بی‌پایان رسوخ کرده

 

پرنده­‌ها

بال‌هایتان را بگشایید و پرواز کنید

وقتی اوج گرفتید، از من نیز یاد کنید

که در این دره‌ی ژرف زندگی، بی‌نصیبم از بال و پر و پرواز

چرا که بال‌هایم کابوس زده­‌اند

پرهایم رویایی‌­اند

و پروازم چیزی نیست جز پرت شدن از تخت‌خواب.


 زمستان 1380

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۰
پروین شیربیشه
پنجشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۵۸ ب.ظ

درباره‌ی فیلم «دوزخ، برزخ، بهشت»

فیلم «دوزخ، برزخ، بهشت»

نویسنده و کارگردان: بیژن میرباقری؛ محصول 1387

خلاصه داستان:

اپیزود اول: زن و شوهری پس از سال‌ها همدیگر را می‌بینند. اپیزود دوم: مردی پس از سال‌ها یاد عشق قدیمی‌اش می‌افتد. اپیزود سوم: زنی تصمیم می‌گیرد پس از مرگ شوهرش، کار او را ادامه دهد.

درباره‌ی نام فیلم و ارتباط آن با قصّه‌ی فیلم

نخستین چیزی که در این اثر به چشم می‌خورد، نامی است که بر یک فیلم اپیزودی می‌بینیم و داستان‌هایی که بر پایه‌­ی ارتباط یک زوج: زن و مرد طرح می‌شوند و ردّپای هریک از آنها در اپیزود بعدی حاضر می‌شود. اما پرسش مهم این است که چرا سه اسم: دوزخ، برزخ و بهشت در عنوان چنین فیلمی آمده است؟ چرا این داستان‌ها این­گونه نام‌گذاری شده‌اند؟ این سه نام چه تناسب و ارتباطی با مرد و زن دارند؟

دوزخ، برزخ و بهشت، اسم سه مکان یا به عبارت دیگر سه زمان یا موقعیت است. آنها به موقعیتی هم درونی و هم بیرونی دلالت دارند. خودِ این سه واژه هم از نظر حروفی که در آنها به‌کار رفته، قابل بررسی هستند. واژه‌ی «برزخ» در حرف «ب» با «بهشت» و در «زخ» با «دوزخ» مشابهت دارد.

دوزخ              برزخ             بهشت

پس بی­دلیل نیست که برزخ را حدّفاصل بین دو چیز یا دو جا نامیده‌اند، زیرا هم از بهشت و هم از دوزخ سهم و بهره‌ای در آن وجود دارد. با وجودِ این، برزخ نه به تلخیِ و عذاب‌آوریِ دوزخ، و نه به شیرینیِ بهشت است، و بیشتر برای انسان محلّ تشویش و اضطراب است. می‌توان آن را این‌طور تفسیر کرد: هنوز عذاب کاملاً برداشته نشده، اما حرف «ب» به معنی «بهتر شدن» نمایان است.

@@@

هرچند در نمایشِ این اثر دوزخ و برزخ و بهشت یکی پس از دیگری می‌آیند، ما سخنِ خود را از «بخشِ بهشت» آغاز می کنیم. این کار یک دلیل اصلی دارد: تم اصلی فیلم در دو بخش اول و دوم، یعنی دوزخ و برزخ، پنهان و نیمه پنهان است و تنها در بخش واپسین یعنی بهشت آشکار می‌شود. در این بخش راز اصلی فیلم فاش می‌شود، و مشخص می شود که بهشت، برزخ و دوزخ هریک بنابر روایت این فیلم چه هستند و چرا رابطه‌ی بین زن و مرد با این سه گام، وضعیت، و یا گونه­ی خاصّ به‌سر بردن بیان و توصیف شده‌اند.

@@@

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۸
پروین شیربیشه
چهارشنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۵۱ ب.ظ

شعری برای شاعران

و شاعران

این سرایندگانِ کوچک در این خاکدانِ بزرگ


پروازی باید تا بیکران‌ها را دیدن

سفری شاید تا بی‌نهایت‌ها را کاویدن


واژه­‌ها را رها کردن

و به دنبال کلمات در این پهنه­‌ی نامتناهی دویدن

رازها را همه حلاج­‌وار در گوش باد نجوا کردن و خود تنها بر سرِ دار رفتن

@@@

 و شاعران

این غزل‌خوانانِ بزرگ در این صحنه‌ی کوچک


مرگ را زندگی کردن

و زندگی را لحظه لحظه سرودن


پالودن

خویش را در حوض زمان پالودن

و رها چون کاه در دستانِ خنکِ باد


و باران را آوازی در گوشِ تنهایی خواندن

1379

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۱
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۵۶ ب.ظ

تو فرصت من‌ی، آخرین فرصت!

و تو فرصت تازه شدن من‌ی

تو تازه‌­ای

تو سرزمین موعود من

بازگشتگاه زیبای من‌ی

تو رستنگاه من‌ی

تو پیمان معهود من‌ی

تو یگانه معبود من‌ی

تو فرصت دیگری

تو همه‌­ی بخشایش و امید من‌ی

تو یار دیرین من‌ی که ازل را به خاطرم می­‌آوری و امید را

تو را از ازل به یاد دارم، با این‌همه تو تازه‌ترین‌ی

تو پیوسته جاری هستی. در همه جا، در همه چیز

در رگ و پی من

در رگ و پی کهکشان

تو تعبیر لحظه لحظه­‌ی زندگی من، رویاهای من، آرزوهای من‌ی

تو دلیل لحظه لحظه‌­ی زندگی من، رویاهای من، آرزوهای من‌ی

تو تعبیر امیدواری جهانی برای تازه­ شدن

تو دلیل امیدواری جهانی برای تازه­ شدن

برای نیکو شدن

تو فرصت دیگری برای بخشایش، برای امیدواری، برای همه چیز

86/9/21

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۶
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۵۸ ب.ظ

فرصت بی‌نظیر آموختن و اجرای استندآپ کمدی برای همه

سال 94 شاهد پخش استندآپ کمدی‌های زیادی در تلویزیون، و در برنامه خندوانه رامبد جوان بودیم. تجربه‌ی تماشای این ژانر نمایشی مرا به تأمل و تفکر در این باره واداشت:  

استندآپ کمدی بیش از همه چیز خلقیات انسان (نوع انسان)، و اخلاقیات جمعی از انسان‌ها، مردم، و یک ملت را نشانه می‌رود که البته تحت تأثیر خواست‌ها، عادت‌ها و عوامل ... دیگری است. جمع دونفر به بالا، مثلاً یک خانواده یا جمع دوستان را در نظر بگیرید. انتقاد صریح برخورنده است و موجب موضع‌گیری و لجاجت می‌شود، راه حل زیرکانه‌تری وجود دارد! می‌توان تعریف، آداب و روش استند‌آپ کمدی را آموخت و مانند آینه‌ای اطرافیان را به تأمل درباره‌ی موضوعاتی مختلف، به ویژه اخلاقیات، عادات و رفتارهای عمومی واداشت. استندآپ کمدی حداقل مخاطب را به تفکر وا می‌دارد و حداکثر به تغییر و کنش و واکنش!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۸
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ب.ظ

شعر تذکار

«به یاد آوردن، نه یاد گرفتن» سقراط

 

باران را به یاد داری؟

کاسه‌­های پر از آب باران را چطور؟

و دستان پر از اندوه خود را ؟!

 

به یاد بیاور که آفتاب دریا را خشک نمی‌­کند

و باران اقیانوس را لبریز نمی‌­سازد

به یاد بیاور که امروز تنهایی و فردا نیز

به یاد بیاور که شاخه­‌ها چگونه زیر پای تو شکستند

و گل‌­ها از تند باد خشمت پر پر شدند

 

دستانت را به آسمان برسان

تا مبادا پاهایت تو را تا گور خاموش مرگ ببرند

و پشت سر، سیلی عزادار آشفته­‌سر تو را همراهی کنند

 

آینه به چه کارت آید؟

تو را نظاره­‌ی چاله­‌آب­‌ها بس است

تو را ترنّم محزون باران پاییزی بس است

برخیز و از اینجا تا ابدیت بدو ... 

1379-80

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۵
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۳۹ ق.ظ

درباره‌ی فیلم «کارآگاه»، ساخته: جوزف ل. منکه ویتس

«کارآگاه» یا «ردّ پای کسی را گرفتن» (Sleuth)

ساخته: جوزف ل. منکه ویتس (Joseph L. Mankiewicz)، محصول 1972 انگلستان

به نمایش درآمده در سینما چهار، 91/9/17     

خلاصه فیلم: یک نویسنده‌ی داستان‌های جنایی، آرایشگری را که عاشق همسرش شده، برای گفتگو به خانه‌ی خود در میان جنگل دعوت می‌کند و به او پیشنهاد می‌دهد پیش از ازدواج با همسرش، جواهرات او را که به مبلغ بسیار بالایی بیمه شده با همدستی هم بدزدند. اما برنامه به درستی پیش نمی‌رود و یک قتل اتفاق می‌افتد...

فیلم «کارآگاه» با فضای نمایش‌گونه­‌ی خاص و پر از رمزگانی که دارد، هم از نظر تفسیری، و هم از نظر نقدی بسیار قابل بررسی است. این نوشته­‌ی کوتاه می‌کوشد سه وجه برجسته و مهم اثر را برشمرده و اثر را از آن جهت مورد بررسی و تفسیر قرار دهد. 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۳۹
پروین شیربیشه

«خاکستر و خون» (Ashes and Blood)

ساخته: فانی آردانت(Fanny Ardant محصول 2009 فرانسه و رومانی

به نمایش درآمده در سینما چهار، 91/9/24     

خلاصه فیلم: جودیت که سال‌ها پیش از خانواده‌اش در رومانی جدا شده و به تازگی شوهرش کشته شده، به همراه دو پسر و دخترش در فرانسه زندگی می‌کند. تا اینکه نامه‌ای مبنی بر دعوت او و خانواده‌اش برای مراسم عروسی دریافت می‌کند و به همراه فرزندانش به روستای پدری بازمی‌گردد. خاندان‌های این روستا با آداب و رسوم خاصی زندگی می‌کنند و احترام به رسوم‌شان را از هر چیز مهم‌تر می‌دانند. آنها با جودیت، فرزند ناخلف خانواده رفتار مناسبی ندارند ...

 

داستان فیلم درباره­‌ی زنی است که تک‌تک عناصر زندگیش به گونه­‌ی خاصی با او در تعارض هستند، به‌طوری‌که سرنوشت او را به پایانی اندوهناک می‌کشانند. عشق و تصمیم او برای ازدواج با مردی که او را دوست دارد، با پذیرش دروغین پدرش و همزمان طرد او از خانواده و زادگاهش محکوم می‌شود. محکومیتی که با کشته شدن شوهر از سوی آنها چهره­‌ی علنی به خود می‌گیرد.

این زن که مرارت‌ها و رنج‌های زندگی بدون همسر را تحمل می‌کند، سه فرزند نوجوان دارد که باید از آنها سرپرستی و مراقبت کند. در صحنه‌ای از فیلم زن با شکستن شیشه‌ مقداری از اندوهِ فرونهفته‌ی خود را بیرون می‌ریزد، و سپس با تعویض و ترمیم آن، حسّ همدردی  و شفقتش را نسبت به خود ارضاء می‌کند و گویی با این کار سعی می‌کند بر زخم‌های خویش مرهمی بگذارد و آنها را التیام ‌بخشد. این شکستن و درعین‌حال تعمیر شیشه، نمودی است از وضعیت دشواری که او در آن قرار گرفته و برون شُدی از آن نمی‌یابد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۴
پروین شیربیشه
چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۴ ق.ظ

تفاوت دراماتورژی، دراماتولوژی و دِرماتولوژی

معنای دو اصطلاح «دراماتورژی» و «دراماتولوژی» به درام برمی‌گردد. ریشه‌ی «drama» در هر دو واژه‌ی dramaturgy و dramatology وجود دارد. اما هر یک از این واژه‌ها در حوزه‌ی خاصّی از هنر، علم و معرفت بشری، و به معنای متفاوتی به‌کار می‌رود:

واژه‌ی «دراماتورژی» (dramaturgy) در تئاتر و مطالعات تئاتر، به هنر یا فنّ نگارش، پردازش و ساخت اثر نمایشی و بازنمایی تئاتری (نمایشی، در خور تماشا) گفته می‌شود. معادل «نمایش‌پردازی» نیز برای این واژه مناسب به نظر می‌رسد.

The art or technique of dramatic composition and theatrical representation

واژه‌ی «دراماتولوژی» (dramatology) در روان‌درمانی و روان‌پزشکی، به عمل دیدن همه‌ی نشانه‌ها به عنوان ارتباط‌‌هایی معتبر اطلاق می‌شود. این نشانه‌ها عبارتند از: واژه‌ها، وضع و حالت فرد هنگام ایستادن یا نشستن (طرز قرارگیری در جایی)، لحن و درجه صدا، و حرکات صورت و سایر اعضاء. 

The practice of viewing all symptoms as valid communications, including words, posture, tone of voice, and movements of the face and limbs 

در موارد استعمال این دو واژه در زبان فارسی گاهی مشاهده می‌شود بی‌توجه به تفاوت کاربرد و معنای آنها، یکی به جای دیگری به‌کار رفته است. درحالی‌که پسوند «logy» در واژه‌ی دراماتولوژی، خود بیانگر این است که این واژه به نوعی مطالعه و بررسی اشاره دارد. ولی واژه‌ی «دراماتورژی» در اصل از ریشه‌ی یونانی «دراماتوروگیا» به معنی یک ترکیب نمایشی یا کنش نمایشی استخراج شده است.

برای مطالعه‌ی بیشتر در مورد دراماتورژی می‌توانید به دو نشانی زیر مراجعه کنید:

https://en.wikipedia.org/wiki/Dramaturgy   

https://fa.wikipedia.org/wiki/نمایش‌پردازی

برای مطالعه در مورد معنای اصطلاح دراماتولوژی می‌توانید به نشانی زیر مراجعه کنید: 

https://en.wiktionary.org/wiki/dramatology

اما آنچه در مورد این دو واژه اهمیت دارد، نقش دراما، نمایش و به عبارتی نمود یا بازنمود در هر دو است. درام یا نمایش، اساساً یک کنش  نمایشیِ ساختگی تماشایی است که درست به‌خاطر همین نمایشی‌بودنش، با یک کنش مستند و واقعی تفاوت دارد و در خورِ تماشا است.

در یک بررسی روان‌درمانی نیز، حرکات، لحن و واژه‌هایی که فردِ مورد بررسی از خود بروز می‌دهد، در حقیقیت نشانه‌هایی هستند که وضعیت روانی او را نشان یا نمایش می‌دهند. از این نظر شاید بتوان دراماتولوژی را به «علم بررسی نمودهای روانی» تعریف کرد. روان‌درمانگر در این نوع بررسی، به‌صورت آگاهانه به تماشای دقیق نمایش یا تظاهرات روانی فرد می‌پردازد.

اما شاید درامی که در هر دو اصطلاح و در هر دو حوزه به آن اشاره می‌شود، ماهیتی متفاوت داشته باشد. در یک درام یا تئاتر، نمایش آگاهانه ارائه می‌شود. اما انسانی که وضعیت روانی‌اش در حالِ بررسی است، به‌طورناخودآگاه در حال بروز نمودهایی روانی از خود است که برای روان‌درمان‌گر گویا و قابل‌تفسیر است.

@@@

اما مطلب جالب دیگر اینکه: هنوز خلط معنا، کاربرد و حوزه‌ی استعمالِ دو اصطلاح یاد شده در میان کاربران فارسی حل نشده، که واژه‌ی سومی به این میان افزوده می‌شود. این واژه با املاء مشابه آنها عبارت است از: «دِرماتولوژی» (dermatology).

واژه‌ی «دِرماتولوژی» (dermatology) شاخه‌ای در پزشکی، به نام پوست‌شناسی یا علم مطالعه‌ی امراض پوستی است که با پوست، ناخن‌ها، مو، بیماری‌های آنها، و درمان آن سروکار دارد. «دِرما» (derma) به معنی پوست و زیر آن (جلد اصلی) است. 

The branch of medicine dealing with the skin, nails, hair and its diseases

برای مطالعه‌ی بیشتر در مورد دِرماتولوژی می‌توانید به نشانی زیر مراجعه کنید:

https://en.wikipedia.org/wiki/Dermatology

با جستجوی ساده‌ای در اینترنت، با موارد فراوانی روبرو می‌شویم که کاربرِ فارسی‌زبان بی‌توجه به تفاوت معنا و کاربرد، و تفاوت املائی آشکار، ترجیحاً بیشتر از «دراماتولوژی» به جای دو واژه‌ی دیگر استفاده می‌کنند؛ درحالی‌که این اصطلاح در حوزه‌ی معنایی تخصصی خودش، یعنی روان‌درمانی، کمتر به عموم کاربران فارسی‌زبان معرفی شده است! شاید این استعمال اشتباه واژه، خود به عنوان نشانه و سمپتومی در علم dramatology قابل بررسی و تفسیر باشد!      

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۴
پروین شیربیشه
يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۴۶ ب.ظ

سه نکته‌ی ساده درباره‌ی بهتر نوشتن

      1.  نوشتن جمله‌های کوتاه و مستقل تاجای ممکن

جمله‌ها باید کوتاه و مستقل باشند. جمله‌های کوتاه و مستقلی که به‌طور متوالی و با نظم منطقی پشت سرِ هم می‌آیند، بسیار بیشتر از جمله‌های بلند معجزه می‌کنند. زیرا مخاطب را با خود بهتر همراه می‌کنند و به دریافت و فهم کمک بیشتری می‌رسانند.

2.  توجه به استقلال معنایی و هدفی

هر جمله و در مجموع هر بند (پاراگراف) باید استقلال معنایی و هدفی داشته باشد. مگر اینکه شامل چند مطلب مرتبط به هم، یا نتیجه‌گیری مطالب مرتبط با هم باشد.

3.  حجم مناسب

هر بند (پاراگراف) باید حجم مناسبی برای خوانش توسط مخاطب و توجه ذهنی او داشته باشد تا او بتواند مطالب ارائه شده در آن بند را به‌راحتی دنبال کند و ارتباط آنها را با هم دریابد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۴۶
پروین شیربیشه

ساده‌نویسی مزایای فراوانی برای نویسنده دارد. مزایایی درونی، شناختی و اخلاقی! ساده‌نویسی در خودشناسی، سخن‌شناسی، انسان‌شناسی و شناسی‌های زیاد دیگری به‌کارمی‌آید. مثلاً به تو کمک می‌کند صدق در سخن را پیدا کنی و به آن برسی. اول در سخنِ خودت! گاهی جمله یا بندی را می‌نویسی. سپس آن را با خودت بازخوانی می­‌کنی. گرچه خودت لحظاتی پیش نوشتی، و می‌دانی این جمله دارد چه می‌گوید یا چه می‌خواهد بگوید، اما تعجّب می‌کنی از اینکه چرا این‌گونه منظورت را بیان کرده­‌ای؟! چرا دقیق و درست بیان نشده؟ در جایی‌که نیازی به ابهام نیست، چرا مبهم‌گویی کرده­‌ای؟ سعی می‌کنی دوباره همان بند را بنویسی. این بار به سمت وضوح بیشتری حرکت می‌­کنی. با خودت عهد می‌­بندی طوری بنویسی که هر کلمه و هر جمله، دست‌کم مساوی و مترادف با خودش باشد و به خودش ارجاع بدهد. به عبارت دیگر، در گام اول آنچه می‌خواهی بگویی، باید دست‌کم برای خودت روشن باشد. بعد بسته به نوع نوشته‌ات می‌توانی به آن سبک مناسبی ببخشی.  

ادامه دارد ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۵
پروین شیربیشه
چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۴۱ ق.ظ

درس‌هایی از ویرایش‌گری برای نوشتن (بخش سوم)

... گاهی نوشته­های خودت را ویرایش می­‌کنی، گاهی نوشته­‌های دیگران را. گرچه ویرایش، ویرایش است؛ اما در ویرایش نوشته‌­های دیگران، تو تازه متوجه ویژگی‌ها و عیوب سبکِ نگارش خودت می‌شوی. همان قالب‌­ها یا طرز سخن گفتن معمولت که آنقدر برایت عادی شده که متوجه اشکالاتش نیستی، هنگام خوانش نوشته‌های دیگران برایت برجسته می‌­شود. از این نظر آنچه در ویرایش رخ می­‌دهد، مانند حقیقتی است که حکیمان در روان‌شناسی و اخلاق نیز دائم به ما یادآور می‌شوند. اینکه همان عیب یا ضعف روانی و اخلاقی که در طرف مقابل مشاهده می‌کنیم، آزارمان می‌­دهد و از آن شکایت می‌­کنیم، دقیقاً به همان موردی اشاره دارد که خودمان به نوعی با آن درگیر هستیم. فقط دیگری مانند یک آینه آن را به چشم ما می‌آورد و ما را متوجه آن می­‌کند تا یک جا و یک زمان به آن بپردازیم و برطرفش کنیم.

ادامه دارد ...  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۱
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ق.ظ

درس‌هایی از ویرایش‌گری برای نوشتن (بخش دوم)

... البته این اتفاق خوب، این عزم جزم شدن برای ساده و درست‌نویسی، علاوه‌بر ویرایش، جاهای دیگری نیز ممکن است رخ دهد. مثلاً زمانی­‌که یک نوشته‌­ی خوب می‌خوانی. نوشته‌‌ای که به ویرایش چندانی (چه افزودن، چه کاستن و چه تصحیح و تغییر) نیاز ندارد! زمانی‌که کار دشوار و پر زحمتِ خواندنِ نوشته‌های پیشا-ویراسته، و ویرایش نوشته­‌هایی به قلم‌های متفاوت را انجام داده باشی، چنین متنی به‌راحتی قابل‌تشخیص است. وقتی چند خط از آن را می‌خوانی، بوی خوب وضوح و صراحت متن به مشام جانت می‌‌رسد! شاید اینجا فقط در نقش یک خواننده به متن بپردازی، اما نویسنده را به خاطر بی‌نیازی متن نگارش شده‌­اش به ویرایش، در دل تحسین می­‌کنی.

خواننده­‌ی ویراستار همان‌زمان دوست دارد خودش دست به قلم شود و چیزی بنویسد. فرقی نمی‌کند چه چیزی! و در چه گونه‌­ای! حتی دوست دارد نامه­‌ای بنویسد و از نویسنده­‌ی متن خوبی که چند دقیقه پیش مشغول خواندنش بود، صمیمانه تشکر کند و بگوید از طرز نوشتنش چه چیزهای زیادی آموخته است!

ادامه دارد ...                     

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۹
پروین شیربیشه
دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۱ ق.ظ

درس‌هایی از ویرایش‌گری برای نوشتن (بخش اول)

وقتی کار ویرایش را بنا به دلیلی شروع می­‌کنی، با دقت زیادی که این کار از تو می‌طلبد و توجه ذهنی شدیدی که نسبت به حروف، کلمات و علامت‌­­ها پیدا می­‌کنی، کم‌کم احساس می­‌کنی داری وسواس پیدا می­‌کنی! این حالت سخت است، بد است، مثل بیماری یا یک جور بیمار شدن است. اما فواید زیادی هم دارد. اکنون می‌خواهم درباره­‌ی یک فایده­‌ی بزرگ کارِ ویرایش برای کارِ«نوشتن» سخن بگویم، و تجربه و دریافتم را با شما به اشتراک بگذارم.

وقتی ویرایش می­‌کنی، از زاویه‌­ی یک خواننده که هم­‌زمان خودش دوست دارد دست به قلم یا کی‌­بُرد شود و بنویسد، پُر از انگیزه برای چگونه نوشتن می‌­شوی. می‌خواهی فُرم و صورت نوشتنت را تغییر دهی. می‌خواهی درست بنویسی. واضح بگویی. کوتاه و ساده و رسا. مخصوصاً در مورد درست‌­نویسی‌ها و رعایت الگوهای نگارشی. مثلاً وقتی قرار است برای جایی مقاله‌ای بنویسی. می‌خواهی متعهدانه و با‌مسئولیت بنویسی، و به‌عبارتی حرف بزنی. چون احساس می‌کنی دست‌کم یکی مثل خودت قرار است نوشته­‌ی تو را بخواند و ویرایش کند. پس اولین و مهم‌ترین نکته این است که نوشته­‌ی تو برای او قابل‌خواندن و قابل‌درک باشد. با تعهد و مسئولیت می‌نویسی تا ویرایش بعد از نگارش تو، به حداقل برسد. علاوه‌بر ویراستار نوشته، خواننده‌ها را هم ملاحظه می‌­کنی. آنها محکوم نیستند جملات طولانی تو را دنبال کنند و برای ندانستن معنای کلمات مهجور و دشواری که تو بدون دلیل خاصّی به کار برده‌­ای یا توضیحی درباره‌ی آنها نداده­‌ای، از خواندن دلزده شوند.    

آنچه از تجربه­‌ی ویرایش برای نوشتن می­‌آموزی، شبیه این جمله­‌ی سعدی به نقل از لقمان حکیم است: «ادب از که آموختی؟ از بی‌­ادبان!» البته باید دید، آنچه در‌خصوص نوشتار در فرایند ویرایش­ متن، برای ویراستار آموخته و به ذهن او دوخته می­‌شود، چگونه در نوشتن به‌طورعملی به­ کارش می‌­آید؟ و ویراستار در مقام نویسنده چه میزان در کاربست تجربه‌­ها و آموخته‌هایش موفق می­‌شود؟

ادامه دارد ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۱
پروین شیربیشه
شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۲۵ ب.ظ

ترانه‌ای در راه

شعری امید بخش که روزی زیر لب خواندم و در همان حال سروده شد

دست در گردن هم تا هجوم اشعار 
  
از رکود دیروز تا عروج اعصار


دست در گردن هم تا طلوع خورشید 

از کویر خواهش تا ستیغ توحید

                                                   @@@
 
ما کبوتر بودیم یا که چون نیلوفر

 راهی جاده نور یا خفته در بستر


ما صنوبر بودیم یا که چون ماهی‌ها

همدم باد شمال یا اسیر دریا

                                              @@@
 
دیدگان بر دریا پاها در صحرا  

         دست‌ها تا خورشید در پی فرداها

گوش بر دل تا کی در زند باد صبا   

      نقش غم را شسته برهاند دل را

                                            @@@

                                    

                            بس کن این همهمه را بشکن این آینه را

                            باز کن پنجره را پاره کن فاصله را

1379 یا 1380
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۲۵
پروین شیربیشه
چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۳۳ ق.ظ

متن ارسالی به مسابقه «ماشین زمان» میهن بلاگ

به نامِ خُدا 

درنگی در «زمان از دست رفته»                                                  

پس از مدت زیادی بالا پایین کردن، بالاخره در ساعت‌های آخر سوار ماشین زمان می‌شوم. داخل آن مثل سفینه‌های فیلم‌های علمی تخیلی است. یک سفینه‌ی یک نفره. داخل سفینه خیلی خلوت و ساکت است. فقط یک صندلی و روبروی آن یک صفحه نمایش که روی آن نوشته‌هایی رنگارنگ حک می‌شود. چندتایی را می‌خوانم. «افکار و خیال‌پردازی‌های مسافران ماشین زمان که در سفینه‌های جداگانه‌ای سوار شده‌اند». همین که روی صندلی می‌نشینم، به ده سال پیش باز می‌گردم. آن روزها و آن حال و هوا را خیلی خوب و نزدیک به یاد می‌آورم.

یک مرور کلی که گاه به جزییات بسیار ریز و خنده‌داری هم کشیده می‌شود. بهتر است بگویم آن دوران! چون وقتی کم‌کم از جوانی به میانسالی می‌رسی، دیگر می‌توانی دوره‌های زندگی‌ات را از هم مشخص و متمایز کنی. با خودم می‌گویم چه خوب که حالا در 35 سالگی یعنی تقریباً در میانه‌ی عمرم سوار ماشین زمان شدم!

یادم می‌آید آن روزها می‌توانستم مهربان‌تر باشم. با خودم، با دیگران، با پیرامونم.  اگر فرصتی برای بازگشت بود، بیشتر می‌کوشیدم و مؤثرتر کار می‌کردم. عادلانه‌تر زندگی می‌کردم، یعنی هر چیزی را سر جایش می‌گذاشتم و هر کاری را در زمان و جای خودش انجام می‌دادم. زندگی را آسان‌تر می‌گرفتم، طوری‌که بالنِ زندگی‌ام در عین حفظ تعادل، بیشتر و بهتر بالا برود و زیباتر و سبک‌بال‌تر پرواز کند. برای این کار باید کیسه‌های شن را به موقع و به اندازه از بدنه‌اش جدا می‌کردم. این طوری حتماً شادتر هم می‌شدم. همه‌ی ما می‌دانیم منظور از کیسه‌های شن چیست!

جالب اینکه هر بار این افکار در ذهنم جریان پیدا می‌کند، هم‌زمان به صورت جمله‌ای روی صفحه نمایش ظاهر می‌شود. انگار این خاصیت ماشین زمان است و این طوری طراحی شده!

با دیدن این جملات بیش از همیشه متوجه ارزش نوشتن می شوم. بله نوشتن. ماشین زمان تو را در حالتی قرار داده که می‌توانی اندیشه‌ها و احساساتت را درباره‌ی «زمانی از دست رفته» به راحتی در قالب کلمات و جملات ببینی. حالا می‌توانی با «نوشتن» یا به عبارتی دیگر «نوشته شدن» بهتر خودت را بشناسی. اگر با این دریافت اکنونم به ده سال پیش بازمی‌گشتم، تلاش می‌کردم بیشتر و بیشتر بنویسم.

در این افکار هستم که صدایی داخل سفینه می‌پیچد: مسافر عزیز، سفر شما به پایان رسید. لطفاً صندلی خود را ترک کنید و از سفینه خارج شوید.

درحالی‌که بین دیروز و امروزم معلق شده‌ام، برای بار آخر به صفحه نمایش روبرویم نگاه می‌کنم. دیگر نوشته‌ای در کار نیست. خودم را می‌بینم: خودِ ده سالِ پیشم. از صندلی بلند می‌شوم، نزدیک می‌روم. دختر توی صفحه نمایش آیینه‌وار حرکات مرا تکرار می‌کند. او هم نزدیک‌تر می‌شود. می‌خواهم بغلش کنم. او هم. صورتش را می‌بوسم. او هم. انگار دارم با او وداع می‌کنم. چشمان هر دو ما خیس است.

می‌دانم باید آنجا را هرچه زودتر ترک کنم. او هم با لبخند بدرقه‌ام می‌کند. من هم به او لبخند می‌زنم. دیگر حرکاتم را تکرار نمی‌کند. مانند کسانی که برای بدرقه می‌آیند، دیگر قدمی جلوتر نمی‌گذارد. می‌دانم چاره‌ای جز رفتن ندارم. پس تندتر می‌روم و دیگر به عقب نگاه نمی‌کنم. به دختر 10 سال پیش فکر می‌کنم: او هرطور بود و زندگی کرد، بخشی از من، اصلاً خودِ من بود. او درس‌های زیادی به من داد.

حالا از امروز تا هر روز که زنده باشم، می‌خواهم مهربان‌تر باشم، بیشتر بکوشم، مؤثرتر کار کنم، عادلانه‌تر و آسان‌تر زندگی کنم، و بیشتر بنویسم.

بالنِ زیبایم را می‌بینم که شاد و سبکبال پرواز می‌کند! خُدایا شُکرت!           

مرسی میهن‌بلاگ برای این درنگ  (:

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۳۳
پروین شیربیشه