به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

به وبلاگ پرنویسا خوش آمدید
هر نوشته‌ای برای خواندن متولد می‌شود

«نوشتن» کسب و کارِ من است!
در این وبلاگ،
نمونه‌هایی از ثبت اندیشه‌ و احساسم را
بیشتر به صورت «درباره‌نویسی» و «شعر» بیان می‌کنم.

سپاسگزارم که آنها را با ذکر نام این وبلاگ با خوانندگان دیگر به اشتراک می‌گذارید

پیام های کوتاه

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

جمعه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۹ ق.ظ

درباره شهرزاد

درباره شهرزاد 
هزار و یک شب با کدام شهرزاد؟
مقایسه شخصیت دو زن: شهرزاد قصه‌گو و شهرزاد سریالی



این روزها نام شهرزاد را زیاد می‌شنویم. به خاطر پایان فصل سوم سریال شهرزاد. سریالی که حتی‌ یک دقیقه از آن را هم تماشا نکردم و از این بابت بسیار خوشحالم!

وقتی اسم شهرزاد را می‌شنوم، یادِ «هزار و یک شب» می‌افتم و شهرزاد قصه‌گویی که توانست مرگ خود و دختران دیگری را هزار و یک شب (دو سال و 271 روز) با قصه‌گویی‌اش به تأخیر بیندازد و عاقبت پس از این مدت نه تنها کشته نشد، بلکه شهریار، شاه ایران را درمان کرد و همسر او شد. 

نامِ شهرزاد مرا بی‌اختیار وادار به مقایسه این دو شهرزاد می‌کند. 

اما آن شهرزاد قصه‌گوی شجاع کجا، و این شهرزاد کجا ؟
تفاوت میان این دو بسیار زیاد است. کاش حسن فتحی نام دیگری برای کاراکتر سریال اخیرش انتخاب می‌کرد و می‌گذاشت «نامِ نیک شهرزاد»، این زن قصه‌پرداز، حکیم و روان‌درمانگر برای خودش حفظ می‌شد.

شاید بگویید شهرزاد هزار و یک شب داستان است، افسانه است! 
بله این داستان است. اما مگر شهرزاد حسن فتحی هم داستان نیست؟!
کارگردانی‌ که با انتخاب یک بازیگر محبوب قلوب، یک شهرزاد بدلی اما دوست داشتنی به جامعه ایران تحویل داده است. 

شاید بگویید تو که حتی یک دقیقه از سریال را تماشا نکردی، پس چه می‌گویی؟!
بله تماشا نکردم، اما درباره آن مطالعه و تحقیق کردم. به حسبِ کارم، رشته‌ام و تخصصم.
و مهمتر از همه به عنوان یک شهروند امروز ایران و یک زن ایرانی. 

***

بیایید یک بار دیگر به این دو شهرزاد خوب نگاه کنیم و آنها را با هم مقایسه کنیم. شهرزاد اصلی و شهرزاد بدلی!

میانِ زنِ قهرمانی مانند شهرزاد قصه‌گو و این قهرمان سریال شبکه خانگی تفاوت بسیاری وجود دارد. اولی بر ادبیات پس از خودش تأثیر می‌گذارد، اما دومی تنها قادر است فروش گردنبند مرغ آمین، شنیدن آهنگ‌های محسن چاووشی و تصویر یک زن ضعیف و محکوم سرنوشت را بین دو مرد به خاطر مخاطبان خودش تداعی‌کند. برای همین است که پس از قرن‌ها شهرزاد قصه‌گو هنوز در ادبیات حضور دارد و خواهد داشت. اما شهرزاد سریالی با اتمام سریال، کم‌کم محو می‌شود. البته این به نوع شخصیت پردازی این دو داستان برمی‌گردد:

اول. شخصیت شهرزاد اصلی یعنی شهرزاد قصه‌گو، یک شخصیت اصیل است. او کنشگر است. او انتخاب می‌کند و مسئولیت انتخابش را می‌پذیرد. او درمانگر است. یک درمانگر حقیقی، یک حکیم. نه صرفاً یک دانشجوی پزشکی بی‌خاصیت! او هنرمند است. او داستان‌گو است و تأثیر داستان بر مخاطب را می‌داند. شهرزاد اصلی، به هیچ عنوان قربانی نیست. گرچه او با پذیرفتن اینکه شبی به همسری پادشاهی دربیاید که شاید تا سحر او را بکشد، قربانی بودن را به شکل تلویحی می‌پذیرد. اما در واقع ایفای‌ نقش یک قربانی، یک کنش شجاعانه و خردمندانه برای نجات و درمان‌بخشی است.

او می‌خواهد خودش، زنان و دختران سرزمینش و شهریار را که به خاطر تجربه‌ای دردناک روانش بیمار شده درمان کند و نجات دهد. پس به ظاهر تن به قربانی بودن می‌دهد تا قربانی شدن و قربانی کردن را ریشه‌کن کند. 


اما شهرزاد بدلی، یک قربانی حقیقی است. او خودش را قربانی زنده ماندن فرهادی می‌کند که معلوم نیست چه ارزشی دارد! یا قربانی به دنیا آمدن کبیر، نواده بزرگ آقا! 

او به هیچ‌وجه شفا‌بخش، درمان‌گر و نجات‌دهنده نیست. نه خودش را نجات می‌دهد، نه هیچ یک از مردان مهم داستان: فرهاد یا قباد یا بزرگ آقا و پدر خود را درمان می‌کند، و مهم‌تر از همه نه نقش مثبت و الهام‌بخشی برای زنان و دختران سرزمینش دارد. برخلاف شهرزاد قصه‌گو او قادر نیست مردی را درمان کند. بلکه بالعکس کشنده، ویرانگر و مهلک است! به همین جهت مردان داستان یکی پس از دیگری کشته می‌شوند یا می‌میرند. اصلاً برای همین است که این سریال این‌همه کشته دارد!!!


یک سؤال: در این حالت چه فرقی دارد او دانشجوی پزشکی باشد یا مثلاً دانشجوی کشاورزی؟!!! دقیقاً مانند دانشجویان و دانش‌آموختگان بیکاری که امروز در جامعه خودمان داریم. 

کارِ این شهرزاد بدلی چیست؟ اینکه لباس‌های رنگی بپوشد، کلاه بر سر بگذارد و نقش یک زن متجدد را بازی کند که دیگران سرنوشتش را تعیین می‌کنند! دانش یا تخصص او چه کاربردی دارد؟ حضور او در جامعه‌اش چه تأثیری دارد؟ اصلاً‌ او چه پیامی برای زنان جامعه ما دارد؟ جالب این است که در برخی نقد و بررسی‌ها گفته می‌شود شخصیت شهرزاد زوایای مختلفی دارد که می‌تواند برای زنان ما آموزنده باشد. یکی‌ از آنها نوشته بود مثلاً اینکه در شرایط مختلف و دشواری‌ها همچنان مراقب آراستگی ظاهر خودش هست!!!

این یعنی جامعه ما انقدر ظاهربین شده!!!

آیا شهرزاد الگوی خوبی است که خودش را قربانی می‌کند و بعد با ظاهری آراسته و لبخندی بر لب، خیلی شیک و مد روز به زندگی اجباری خود ادامه می‌دهد؟! یادِ خانه عروسک ایبسن می‌افتم. حداقل نورا سرانجام دوزاری‌اش افتاد. 
   
تقریباً تمام سؤالات من در این نوشته با علامت تعجب همراه است. چون اقبال چنین داستانی و واکنش مخاطبان به آن برایم  واقعاً شگفت‌آور است. 

چرا جامعه ما از چنین داستانی خوشش می‌آید؟! 
راستی حالِ جامعه ما چه طور است؟ آیا خوب است؟
چرا محسن چاووشی گوش می‌دهیم؟
چرا دنبال خریدن گردنبند مرغ آمین هستیم؟
چرا شهرزاد بدلی را می‌شناسیم، اما شهرزاد اصلی را کمتر می‌شناسیم؟
چرا طرفدار شهرزاد بدلی هستیم؟
چرا از مرگ قباد ناراحت می‌شویم؟
چرا به شهرزاد و انتخابش حق می‌دهیم؟
و اصلاً موفقیت کاراکتر شهرزاد به عنوان زنی که همیشه سگرمه‌هایش توی هم است، در چیست؟


دوم. شهرزاد اصلی زیرک است و زیرکانه رفتار می‌کند. او صلاح و مصلحت را می‌شناسد و قادر است برای رسیدن به هدف مصلحت‌آمیز خودش دروغ بگوید و هزار و یک شب شهریار را با داستان‌گویی خودش سرگرم و در واقع درمان کند. 

اما شهرزاد بدلی چنان خام و بی‌فکر و احساساتی و میان‌مایه است که هزار و یک شب معادل تقریبی همان سه سال (از 94 تا 97) بازی می‌خورد و مردم سرزمین خودش را سرگرم می‌کند و بازی می‌دهد. او هیچ تأثیری روی حاکمیت سرزمین خودش و رفتار آن نمی‌تواند بگذارد. اصلاً چه کسی او را جدی می‌گیرد؟! او وظیفه‌اش گرداندن چرخه سرمایه در شبکه فیلم‌های خانگی و بازار کالا و همچنین سرگرم کردن مخاطبی است که از میان این همه سرگرمی مفید و سالم و شاد، به چنین نوع سرگرم‌شدنی قانع شده است. اینکه به طور هفتگی چنین داستانی به او خورانده شود!


سوم. شهرزاد اصلی حاکم بر سرنوشت خویش است. اساساً چون از عزت نفس و اعتماد به نفس برخوردار است و احساس ارزشمندی می‌کند، نمی‌تواند بپذیرد که کس دیگری هر چند قدرتمند مانند پادشاه یا پدرش که وزیر پادشاه بود، سرنوشت او را تعیین کند و رقم بزند. او خودش کنشگر است. منتها کنش او خیلی زیرپوستی، آرام و زیرکانه است. او با تسلطی که بر کلام و داستان دارد، کنشگری می‌کند، نه با لباس‌های رنگی، کلاه‌ و گردنبند و سگرمه‌های تو هم رفته. 

شهرزاد بدلی ضعیف است. او خودش را ارزشمند نمی‌داند، برای همین می‌پذیرد که دیگران سرنوشتش را تعیین کنند و قربانی هیچ و پوچ شود. تازه وقتی‌ این بلاها سرش می‌آید، سعی می‌کند نقش یک زن متأهل خانواده دوست و رام را هم خوب و با متانت بازی کند. آن هم برای مردی مانند قباد! اسم این را هم در جامعه ما می‌گذارند رفتار خانمانه که در این سریال به خوبی آموزش داده می‌شود!
 
هر چه شهرزاد اصلی حاکم بر سرنوشت خود و تغییر دهنده آن است، شهرزاد بدلی اسیر و محکوم سرنوشت است. اول می‌خواهد با مرد مورد علاقه‌اش ازدواج کند، بعد مجبور می‌شود با مرد دیگری ازدواج کند، بعد مجبور به طلاق و جدایی از آن مرد می‌شود، بعد دوباره با اولی ...، بعد مرد دوم پاپیچش می‌شود که دوباره با هم ازدواج کنند. در نهایت هم مرد دوم کشته می‌شود. یعنی‌ دیگر تنها چاره‌ای که برای به پایان رساندن این سریال به ذهن فیلمنامه می‌رسید، همین بود!

البته کارگردان گویا تصمیم دارد فصل چهارم را هم بسازد! خُب با این استقبالی که شده، چرا که نه؟! حالا که جامعه ما طرفدار چنین شهرزادی است، چرا به جای هزار و یک شب، پنج هزار شب یا ده هزار شب دیگر پای شهرزاد ننشیند؟!

کاش به جای مردان دیوسیرت یا بی‌خاصیتی که کشته شدند، این خودِ شهرزاد بود که آن جام رحمت را سر می‌کشید تا این سریال برای همیشه تمام شود!  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۹
پروین شیربیشه
جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۵۷ ب.ظ

داستان ساده‌پوشی

«هنرپیشگان عروسی پرماجرا»، اثر ژرژ اری‌والو 


داستان ساده‌پوشی

هفته پیش بود یا هفته قبلترش بود که آن عروسی سلطنتی در انگلستان برگزار شد.

در اینستاگرام و جاهای دیگر همه شاهد تحسین یک صدای ملت ایران از این عروس ساده‌پوش و بدون آرایش بودیم. برخی در مورد مشهود بودن لک های صورت او و شمارش آنها گمانه زنی می‌کردند. 

بعد کلیپ های سخنان او منتشر شد که تفکرات او را نشان می‌داد.
او کمتر از یک هفته در ایران به شهرتی باورنکردنی رسید. برای فضیلتی که در جامعه خودمان چندان هم فضیلت نیست.

علاوه بر عروس، جاری او کیت میدلتون هم مورد تحسین ملت ایران قرار گرفت. چون لباسی را که در این مراسم به تن داشت، برای بار سوم پوشیده بود! چقدر ساده زیست! چقدر قانع! چقدر خانوم!

بیایید به این فکر کنیم اگر یک دختر ایرانی‌ همین پوشش و آرایش را برای مراسم ازدواج خود انتخاب می‌کرد، فقط اطرافیانش که جزء همین ملت بزرگ ایران هستند،‌ چه می‌گفتند؟!

همان افرادی که اگر یک دختر بدون آرایش و ساده‌پوش در شهر خودمان ببینند، در مورد طرز فکر، زندگی و حتی وضعیت اقتصادی او قضاوت و اظهار نظر می‌کنند.


احتمالاً در فرهنگ رفتاری واقعی جامعه ما ساده‌پوشی برای اشراف یک کشور دیگر، یک فضیلت است و برای مردم عادی خودی یک عیب محسوب می‌شود!!!
به این می‌گویند وارونگی! تناقض! سر و ته نداشتن!
کاش به جای‌ این موضع‌گیری‌ها و در بوق و کرنا کردن، به ساده‌پوشی و ساده‌گردی تنها به عنوان یک انتخاب و سلیقه به دیده احترام نگاه شود. چه برای عروس خاندان سلطنتی بریتانیا، چه برای دختران شهر تهران!
اگر ساده‌پوشی یا اصلاً‌ نوع پوشش یک انتخاب است، پس خیلی عادی است و نیاز به تحسین یا تقبیح دیگران ندارد. 
موضوع دیگری که گویا ملت بزرگ ایران نادیده گرفتند، هزینه‌هایی است که صرف برگزاری این عروسی سلطنتی شد. صرف چنین هزینه‌هایی‌ در کنار این ساده‌پوشی و بی‌آرایش بودن عروس، نشان دهنده‌ تناقض است. تناقض ساده‌پوشی و بدون آرایش بودن با چنین عروسی مجللی! 


داستان ساده‌پوشی خانم مگان یا خانم کیت ماجرای من نیست. 

داستان من، واکنش مردم کشورم به چنین ماجراهایی است که به من هم به عنوان یک عضو این جامعه مربوط می‌شود.  


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۷
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ق.ظ

سهم من از نوشتن ...

من می‌نویسم. وقتی می‌نویسم حالم بهتر است. دنیایم رنگی‌تر است. فرقی نمی‌کند چه اتفاقاتی می‌افتد: خوب یا بد. من می‌توانم با نوشتن بیان کنم، حرف بزنم، ارتباط برقرار کنم.

اول این موضوع برایم صرفاً‌ یک موضوع شخصی بود. بعد فهمیدم باید آن را به دیگران هم بگویم. آدم‌های زیادی به نوشتن، به این شکل حرف زدن نیاز دارند. حنجره‌های‌ زیادی وجود دارند که خاموش مانده‌اند و این دستها هستند که باید حرف‌های آنها را مکتوب کنند

نوشتن می‌تواند به حرف زدن ما و شنیده شدن صدای ما کمک کند. وقتی کلام مکتوب ما خوانده شود، صدای درونی‌ ما شنیده می‌شود و آن وقت صدای بیرونی ما هم شنیده خواهد شد ...

یک روز از خودم پرسیدم: سهم من از نوشتن چیست؟ چقدر است؟

سهم من از نوشتن، 

بیان و ثبت ایده‌ها، اندیشه‌ها و احساساتم است، ایجاد ارتباط با دیگری است و گفتگو با جهان درباره‌ی پدیده‌هاست. 

سهم من از نوشتن،

لذت بردن از نوشتن است، سبکبار شدن است، و پرواز کردن است.

***

حالا به سهم خودم از نوشتن، بیشتر از گذشته آگاه هستم. برای همین بیشتر می‌نویسم.

حالا می‌دانم سهم من از نوشتن، به عنوان یک انسان، یک موجود زمانمند که آگاه از زمانمندی خویش است،

بسیار زیاد است، بسیار بزرگ است ... . برای همین تا وقتی زنده‌ام، می‌نویسم.

سهم شما از نوشتن چیست؟ چقدر است؟

اگر مایل بودید، پاسخ خود را برایم بنویسید.

من در زمینه «آموزش و کوچینگ نوشتن» فعالیت می‌کنم.

شما می‌توانید فعالیت‌های‌ مرا با نام پرنویسا parnevisa در اینترنت و اینستاگرام دنبال کنید


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۴
پروین شیربیشه
پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۶ ق.ظ

اصلاً چرا ننویسیم؟! (درباره‌ی ننوشتن)

طرح پرسش: اصلاً چرا ننویسیم؟!

(درباره‌ی ننوشتن)


گاهی که با خودم تنها هستم و حرف می‌زنم، این سؤال را می‌شنوم!

من وقتی تنها هستم، مانند همه آدم‌ها به چیزهای زیادی فکر می‌کنم: به زندگی‌ام، به نوشتن و به چیزهایی که هر روز پی می‌برم ...

بارها این سؤال را شنیدم!

سؤالی که انگار از خودم و از همه انسان‌ها می‌پرسم. 

حالتم وقتی این سؤال را می‌پرسم بسیار جدّی است و تا اندازه زیادی هم با تعجّب همراه است. 

به یک بار پرسیدن آن هم اکتفا نمی‌کنم و چند بار می‌پرسم: 

واقعاً چرا 

چرا ننویسیم؟!!!!


امروز بار دیگر این سؤال را از خود پرسیدم و حالا از شما می‌پرسم!

بیاییم از دو گزینه زیر، یکی را انتخاب کنیم: 

1. چون ...

2. بی‌دلیل


این پست ناتمام است. 

تا هر کس که آن را می‌بیند، به پاسخش فکر کند!


بررسی پاسخ‌هایی برای ننوشتن!


بیایید برای پیدا کردن علل ننوشتن، اول به دلایل ننوشتن گوش بدهیم. 

برای ننوشتن چه دلایلی داریم؟ 


یادآوری 1. علت با دلیل تفاوت دارد، و این تفاوت را در بحث «ننوشتن» به خوبی قابل مشاهده است!

مهم‌ترین تفاوت علت و دلیل این است که اولی وجود دارد، اما دومی را ما می‌سازیم. اولی حقیقت دارد، اما دومی‌ ساختگی‌ است. البته در بهترین حالت، دلیل ما می‌تواند درست و منطبق با علت یا واقعیت باشد.


یادآوری 2. گاهی در پی دلیل و علت به «مانع» و «موانع» می‌رسیم. 

یعنی‌ هیچ دلیل موجّه و علت واقعی برای‌ انجام ندادن یا انجام نشدن یک کار وجود ندارد. بلکه مانع و موانعی در کار است که باید شناسایی و برطرف شوند. 


شاید برای پیدا کردن پاسخ، بهتر باشد یک بار دیگر این سؤال را در زمان حال بپرسیم:

مثلاً این سؤال را این طور بپرسیم: « چرا نمی‌نویسیم؟ »


بهانه‌های معمول ما آدم‌ها، پاسخ نیستند. چون دلیل هستند. آن هم دلایل نا موجّه!

بیشتر توجیه هستند! توجیه به این معنا که ما سعی می‌کنیم «ننوشتن» را با حرفی که می‌زنیم توجیه کنیم. 

بهانه‌ها یا توجیه‌هایی مانند: وقت ندارم، حوصله ندارم، خیلی کار دارم و ...

مهم نیست این توجیه‌ها را با چه کلماتی و در چه جمله‌ها و چه بسته‌بندی و در یک کلام، با چه ادبیاتی ارائه می‌دهیم. جنس و  ماهیت آنها توجیه و بهانه‌ است و با کمی دقت، آنها ماهیت خودشان را به ما نشان می‌دهند.

بنابراین خوب که نگاه می‌کنیم می‌بینیم پاسخ درست و حسابی برای این پرسش نداریم.

بهترین قاضی در این وضعیت خودِ ما هستیم.

این ما هستیم که می‌توانیم به زندگی‌خودمان درست نگاه کنیم و ببینیم واقعاً چرا نمی‌نویسیم؟!

 

بیایید به کتاب‌ها، مقالات ، نوشته‌ها و نویسندگانی نگاه کنیم که آنها را نوشته‌اند. آیا آنها در شرایط کاملاً‌ مساعد و مطلوبی زندگی می‌کردند و چیز می‌نوشتند؟

بسیاری از آثار مهم ادبیات جهانی محصول زندگانی دشوار نویسندگانی‌ هستند که در شرایطی بسیار سخت‌تر از ما به سر می‌بردند و می‌نوشتند.


بیایید از خودم شروع کنم. من که عاشق نوشتن بودم و هستم و وقتی‌ می‌نویسم، از این کار لذت می‌برم. 

با این حال، زمانی‌که نمی‌نویسم، پاسخ و دلیل درست و حسابی برای آن ندارم.

نه تنها پاسخی ندارم، بلکه سؤالاتی مانند اینها هم از راه می‌رسند و مرا بمباران می‌کنند: 

آیا وقتی نمی‌نویسم، اوضاع بهتر می‌شود؟! یا به کارهای دیگر می‌رسم؟ مثلاً‌ بیشتر ورزش می‌کنم یا کمی تفریح می‌کنم؟


- نه.


- آیا وقتی نمی‌نویسم، وقتم را ذخیره می‌کنم برای کارهایی که بسیار بیشتر از نوشتن می‌ارزند؟

- آیا وقتی نمی‌نویسم خوشحال‌ترم؟ حالم بهتر است؟ یا اوضاع؟


- نه، نه ...


- صادقانه می‌گویم نه!


نوشتن مرا شادتر می‌کند. وقتی می‌نویسم احساس می‌کنم زنده و در تکاپو و در حال شناخت هستم.


بنابراین ننوشتن‌م را هیچ طور نمی‌توانم توجیه کنم. 

ننوشتن برای من، نقطه ایستا شدن و شروع رخوت است. 

جایی که از حرکت و شناخت دست برمی‌دارم و در سیاهچاله‌های ناامیدی فرو می‌روم. 



در برابر اینهمه اشتیاق و امید و حرکت که نوشتن در ما ایجاد می‌کند و برمی‌انگیزد، 

حقیقتاً ننوشتن را هیچ طور نمی‌شود توجیه کرد!


نوشتن حتی یک خطّ ...


به خودم می‌گویم:

تنها در صورتی می‌توانی روزت را بدون نوشتن سپری کنی که

زمانت را طوری بگذرانی و کاری بهتر و مؤثر از نوشتن انجام دهی تا روز بعد، بهتر و بیشتر پای نوشتن بنشینی!


برای همین، حتی آن روز که نمی‌نویسم، باز در طلب نوشتن و به فکر نوشتن هستم.

ایده‌های تازه را جمع و ثبت می‌کنم. 

مسیر عبور جمله‌ها و کلمات را در ذهنم دنبال می‌کنم.

یا به استقبال‌شان می‌روم یا بدرقه‌شان می‌کنم. 

به آنها می‌گویم موقع نوشتن به همه شما می‌پردازم. 

برای‌ اینکه فراموشتان نکنم، موقتاً جایی یادداشت‌تان می‌کنم. بعداً سر فرصت پیشتان می‌‌آیم. 

البته بسیاری‌ از آنها مدت‌هاست منتظرند!


برای همین باید منظم‌تر و بیشتر بنویسم. 

هر روز!

این بهترین قرار است! 


نکته آخر. گوش دادن به دلیل‌های خودم و آدم‌ها برای ننوشتن، به من کمک می‌کند که «انسان»: این موجود پیچیده و ناشناخته را بیشتر و بهتر بشناسم.

گاهی ما دچار یک اهمال‌گرایی شدید یا ترس از روبرو شدن با یک موضوع هستیم که آنها هم ریشه در موضوعات دیگری‌ دارند. نوشتن و ننوشتن عرصه‌ای است که ما با این ابعاد وجودی و موانع خودساخته آشنا و روبرو می‌شویم. از این جهت می‌توانم بگویم که محکم شدن برای نوشتن و عازم شدن به سفر نوشتن می‌تواند زندگی و درون ما را متحوّل و دگرگون کند. 

بنابراین با نوشتن می‌توان تغییری بنیادین در خود پدید آورد. چیزی که شاید سال‌ها و مدت‌ها (یعنی یک عمر) به دنبال آن بوده‌ایم. 


آیا اکنون وقتش نشده؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۶
پروین شیربیشه