به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

پرنویسا: وبلاگ پروین شیرِبیشه

به نامِ خُدا / پرنویسا

به وبلاگ پرنویسا خوش آمدید
هر نوشته‌ای برای خواندن متولد می‌شود

«نوشتن» کسب و کارِ من است!
در این وبلاگ،
نمونه‌هایی از ثبت اندیشه‌ و احساسم را
بیشتر به صورت «درباره‌نویسی» و «شعر» بیان می‌کنم.

سپاسگزارم که آنها را با ذکر نام این وبلاگ با خوانندگان دیگر به اشتراک می‌گذارید

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتن» ثبت شده است

جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ق.ظ

شباهت نوشتن و رانندگی

شباهت نوشتن و رانندگی


امروز می‌خواهم از شباهت «نوشتن» و «رانندگی کردن» برای شما بگویم. 

شاید در نظر اول بین این دو کار شباهت زیادی نتوان پیدا کرد. 


🍀 از یک شباهت ظاهری و نقطه مشترک شروع کنیم

نوشتن و رانندگی هر دو با دست انجام می‌شوند. اما خُب در رانندگی پاها هم دخالت دارند. البته در نوشتن هم می‌توانیم پاهای خود را زیر میز حرکت دهیم. اما ارتباطی به نوشتن ندارند. 


🍀 هماهنگی اعضاء: چشم و دست

در رانندگی دست‌ها، پاها، چشم و دیدن و ذهن با هم هماهنگ هستند. همزمان جلو، کنار و پشت سر خودمان را به کمک آینه ها می‌بینیم. با پاها پدال‌ها رو می‌گیریم. با دست فرمان را تکان می‌دهیم و دنده عوض می‌کنیم.

در نوشتن هم دست‌ها و چشم‌ها با هم هماهنگ می‌شوند و با هم کار می‌کنند. چه به صورت سنتی با کاغذ و خودکار بنویسیم، چه تایپ کنیم و لمسی. 

البته بنا به تجربه بیشترین حدّ این هماهنگی در نوشتن، در حالت تایپ وجود دارد. این مطلب را از بسیاری دوستان دیگر هم که معمولاً نوشته‌ی خود را با تایپ می‌نویسند، شنیده‌ام. وقتی صورت چاپی کلمات و جمله‌ها را می‌بینی و پیش می‌روی، این هماهنگی به اوج خودش می‌رسد. 

در حالت عادی فکر می‌کنیم حرف‌ها و چیزهایی که می‌نویسیم، از ذهن ما می‌آید و دستان ما آن‌ها را می‌نویسند. اما گاهی در جریان تایپ، این سرعت آنقدر زیاد می‌شود که احساس می‌کنیم دست ما به ذهن و فکرمان پیشی می‌گیرد. مطالب چنان بدون مکث و فاصله بر صفحه‌ی کامپیوتر ظاهر می‌شوند که خیال می‌کنی قبل از ذهن به دستت منتقل شده‌اند!!!

اما واقعیت این است که سرعت فکر بسیار بسیار بالاتر از آن چیزی است که می‌پنداریم!


🍀 مهم‌ترین شباهت: هر دو مهارت هستند

من معمولاً در سمینارها و دوره‌های آموزشی‌ام اول در مورد این صحبت می‌کنم که نوشتن یک مهارت و یک کار مثل بقیه‌ی کارها است. برای همین مؤثرترین کار برای پیشرفت نوشتن، تمرین است. مثالی که استفاده می‌کنم، رانندگی است. 

نوشتن مثل رانندگی است. همان‌طور که رانندگی را به طور عملی یاد می‌گیریم، نوشتن را هم با انجام دادن و تمرین نوشتن باید بیاموزیم. دانستن یک سری مطالب تئوریک در مورد نوشتن فایده‌ی چندانی ندارد. هر نکته‌ای را که آموزش داده می‌شود و یاد می‌گیریم، باید اجرا کنیم. 


بعد چند تا سؤال از شرکت کنندگان می‌پرسم:


❓سؤال اول: آیا گواهینامه رانندگی دارید؟ 


❓❓اگر پاسخ شان مثبت باشد، سؤال دوم: آیا هر بار که رانندگی می‌کنید، بیشتر یاد می‌گیرید یا با رانندگی بیشتر، رانندگی شما بهتر می‌شود؟ 

معمولاً می‌گویند: هر چقدر بیشتر رانندگی می‌کنیم، رانندگی مان بهتر می‌شود. 

در واقع ما یک بار دوره‌ی آموزش رانندگی را به صورت تئوری و عملی می‌گذرانیم و پس از آن تا پایان عمر رانندگی را انجام می‌دهیم و در طول زمان راننده‌ی باتجربه‌ای می‌شویم. 

نوشتن هم مانند رانندگی، یک مهارت است که در طول زمان و با نوشتن بهتر می‌شود. البته آموزش، مطالعه و توجه به نکات هم در بهبود نگارش تأثیر دارند. برای همین است که نوشتن را یک مهارت آموختنی می‌دانیم. 

@parnevisa

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۴
پروین شیربیشه
سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۱ ب.ظ

شباهت نوشتن و بافتنی بافتن

شباهت نوشتن و بافتنی بافتن

🙅🙅🙅

برای خودم خیلی جالبه! این روزها که هوا کم کم داره سرد می‌شه، و سر و کله‌ی لباس‌های گرم پیدا می‌شه، من هم یادِ بافتنی بافتن افتادم. البته نه برای بافتن، بلکه یاد شباهت بافتنی و نوشتن افتادم.

داستانش برمی‌گرده به کتابی که پارسال شروع کرده بودم، و این روزها می‌خوام تمامش کنم و بفرستم برای چاپ. و البته همزمان یک کتاب خوب دیگه رو دارم شروع می‌کنم. یعنی شروع کردم و اصطلاحاً سر انداختم. «سر انداختن» یه اصطلاح آشنا برای ما خانوم هاست! مربوط به رشته‌ی هنری «بافتنی»! برایم خیلی بامزه بود و خودم از به کار بردن این اصطلاح حسابی کیف کردم. 

اینکه کتاب پارسال را که مثل بافته‌ی نیمه‌کاره‌ای که از گذشته باقی مانده، می‌خواهم تمام کنم. و همزمان استارت یک کتاب جدید را بزنم. کتابی که همزمان با شرکت در دوره‌ی انسان بیشتر از یک نفر، ایده‌اش به ذهنم آمد. کتابی نه در مورد نوشتن، بلکه در مورد درک من از زیبایی و نقش آن در زندگی ما انسان‌ها!

بافتن و نوشتن، مسئله این است!

لطفاً بافتن و نوشتن هر دو را در ذهن خودتان تجسم کنید. من از مقایسه‌ی این دو به چند نکته‌ی مهم رسیدم:


📌1. ما برای نوشتن، باید از یک جا شروع کنیم. این شروع کردن در بافتنی با سر انداختن آغاز می شود. چند دانه که بیس کار قرار می‌گیرند و بقیه‌ی دانه ها روی آنها سوار می‌شوند. در نوشتن هم با یک موضوع، یک ایده، یک نام یا یکی دو جمله‌ی ابتدایی که به ذهنمان می‌رسد، کار خودمان را شروع می‌کنیم. 


📌2. برای اینکه بافته‌ی ما جلو برود، ساعت‌ها باید ببافیم. حتماً مادر و خواهر خودتان را به یاد می‌آورید که در فصول سرد سال در حال بافتن بودند تا کلاهی، شال گردنی یا ژاکت و دست کشی برای عضوی از خانواده آماده کنند! در نوشتن هم باید ساعت‌ها بنویسیم تا مقاله یا کتابی از کار دربیاید. 


📌3. گاهی در بافتنی دانه‌ی زیر را به اشتباه رو می‌بافتیم یا بالعکس. و چند رج بالاتر که متوجه می‌شدیم، می شکافتیم و دوباره با دقت بیشتری شروع به بفتن می‌کردیم. در نوشتن هم گاهی پیش می آید که از موضوع دور می‌شویم. بعدش خودمان متوجه می‌شویم و تغییر مسیر می دهیم. 


📌4. اولش که داریم نوشتن را می آموزیم و تمرین می کنیم، کند پیش می رویم. در بافتنی هم اولش همین طور است! اما رفته رفته سرعت نوشتن و بافتن ما هر دو بسیار بالا می‌رود. 


📌5. در نوشتن واحد کار ما کلمه کلمه، مفهوم مفهوم و جمله به جمله است. در بافتن واحد کار ما دانه به دانه، و رج به رج است. 


📌 6. و مهم‌ترین شباهت: هر دو صبوری می‌طلبند. چون برای به نتیجه رسیدن باید زمانی بگذرد و ما این کار را در طول زمان انجام دهیم. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۱۱
پروین شیربیشه
شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ب.ظ

من همه‌ام!

من تو بوده‌ام!‌

وقتی دستان‌ت را می‌گیرم 

و به همه‌ی کارهایی که سالها با آنها کردی، فکر می‌کنم.

وقتی به قدم‌های خسته‌ات نگاه می‌کنم 

و به همه‌ی مسیری که تا اینجا پیموده‌ای، فکر می‌کنم.

مادرم!

پدرم!

***

من یک درخت‌ام!

عمری زیر آسمان، در کنار عبور فصل‌ها و جانوران ایستاده

آشیانه‌‌ی پرندگان بر بلندایم

شکوفایی بهاران بر سر تا پایم

عریانی زمستان بر شاخسارم

و شکوهِ سایه‌داری  و سکوت و تماشا در وجودِ سبزم

***

من احساسِ شهری هستم در سحرگاهی زود

گاهواره‌ی هزاران خفته‌ای

که هنوز غوغا و شتاب کار روزانه‌شان را آغاز نکرده‌اند!

وقتی از پنجره‌ی اتاقم به بیرون نگاه می‌کنم  

غرق سکوت و سکون!

***

من مورچه‌ا‌ی هستم

که در یک تابستانِ عاشقانه

بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشم

از بالای درختی

در میان گفت و گویی

روی کتابی فرو افتادم

این سو و آن سو رفتم

دختر مرا دید و نشانم داد

و گفت من مثلِ این مورچه‌ام!

نمی‌دانم چه می‌کنم.

صورتش گُل انداخته بود

زیباتر شده بود!

وقتی او را دیدم، گفتم: من این دختر هستم!

***

من همه‌ی آن دختران هستم

همه‌ی دخترانی که بودند، هستند و خواهند بود

همه‌‌ی آنها که دیدم و می‌شناسم

همه‌ی آنها که ندیدم و هرگز نخواهم دید


من همه‌‌ی آنها هستم

در فصل عاشقی 

یا در فصولِ دیگر!

با گیسوانی بلند 

یا موهای کوتاه شده!

چه فرقی می‌کند؟!


در حال درست کردن خوراک

یا شستن ظرفی و لباسی


در حال شانه کردن مو

یا بو کردن یک شاخه گُل


من همه‌ی آنها را زیسته‌ام

در خانه‌هایی کوچک

یا قصرهایی بزرگ


می‌خندم

یا به اندازه‌‌ی پهنای صورتم اشک می‌ریزم


تند تند حرف می‌زنم و به نفس نفس می‌افتم

یا صدایم در سینه حبس می‌شود


من همه‌ی آن دخترانِ ناپیدا هستم

***

من آن خانه‌ی متروک‌ و فروخفته‌ام
که هنوز صدای ساکنان‌م را می‌شنوم
حجم احساساتشان را می‌فهمم
و بوی حضورشان را در تنم استشمام می‌کنم

شاید به لرزه‌ای ویرانه‌ای شوم
اما داستان‌ها به دل
عبرت‌ها به یاد 
و یادها زیر آوار دارم

***

من آن اشتیاق‌ام

آن اشتیاقِ کوچکِ تُرد و نازک

که به دل چنگ می‌زنم


(همراه با کور سویِ امیدی

 که شرط ماندن و زیستن است)


که حیات را 

تاب آوردنی

لذت بردنی

و دنبال کردنی 

می‌کنم



در قلب کودکی

هنوز نرسیده


چون جرقه‌ای

چشم‌ها را درخشان‌تر

گونه‌ها را سرخ‌تر

می‌سازم 

و

لب‌ها را به لبخند

دل‌ها را به شاد‌ی 

مهمان می‌کنم

***

من او هستم!

هر کسی، هر چیزی

هر جانداری، هر بی‌جانی

کوچک یا بزرگ، زشت یا زیبا

چه فرقی می‌کند؟!

***

من همه‌ی اینها هستم

آیینه‌ای در برابر

تا وقتی بی‌زنگارم


زنگار که ببندم، دیگر هیچ نیستم

حتی خودم!

فروبسته می‌شوم

در فروبستگیِ مطلق!


چون آیینه‌ای بی‌زنگار باد-ام!!!

                                  باش‌م!!!

آمین!

بامداد 95/11/23


دیشب کتاب «با هم اندیشیدن، راز گفتگو» را می‌خواندم. در بخشی از کتاب مصاحبه‌ای با شاعر و نویسنده‌ی قرقیزستانی، «چنگیز آیتماتف» آمده بود.

جایی از مصاحبه او چنین گفت: «پیچیدگی و بهم پیوستگی مسائل در  وجود خود انسان قرار دارد. یک انسان همه چیز را در خود به طور متمرکز دارد، اما به این امر آگاهی ندارد. وظیفه‌ی یک رمان خوب آن است که این نوع تفکر را در انسان برانگیزاند.»

سخنان او مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. به‌طوری‌که پس از خواندنش این شعر نسبتاً طولانی را سرودم. او وظیفه‌اش را به عنوان یک نویسنده خیلی خوب انجام داد و خواننده‌اش را به شعر سرودن وادار کرد. روحش شاد!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۲
پروین شیربیشه